Monday, February 05, 2007

آغاز پایان رژیم-


بالاخره پس از سالها کشمکش و در یک جنگ سیاسی بسیار بزرگ در پهنه ی بین لمللی بین شورای ملی مقاومت از یک سو و رژیم و حامیان جهانی اش ، یعنی جبهه ی مماشات،از سوی دیگر جام زهر کشنده ی دیگری به رژیم و جبهه ی جهانی همسو با آن خورانده شد.
صدور قطعنامه ی 1737 شورای امنیت سازمان ملل متحد هر چند که تحریمهای ضعیفی بر رژیم اعمال می کند ولی رابطه ی جامعه جهانی با رژیم را وارد مرحله ای بدون بازگشت کرده و به عنوان یک سر فصل و نقطه عطف تاریخی ، حلقه ی محاصره ی استراتژیک رژیم را تکمیل می کند. این قطعنامه تکمیل شدن حلقه ی محاصره ای است که از فردای 30 خرداد سال 60 تو سط جنبش مقاومت ایران به رهبری سازمان مجاهدین خلق ایران بدور رژیم تنیده شد و رژیم را در موضعی قرار داد که مسئله ی شماره ی یکش طی این سالیان مسئله ی بقا و ثبات بوده و می باشد.
قطعنامه 1737 شورای امنیت هرچند به ظاهر نموداری از تضادهای جامعه ی جهانی با رژیم و رشد این تضادها به یک مرحله ی بازگشت ناپذیر است اما رابطه ی تنگاتنگی با تضادها و جبهه بندیهای سیاسی در درون جامعه ی ایران نیز دارد و باید آن را در بستر رویارویی تاریخی 28 سال گذشته بین مردم ایران و مقاومت سازمان یافته آنها از یک سو و رژیم از سوی دیگر قرار داد.

آغاز محاصره ی استراتژیک رژیم

حاصل سر فصل و نقطه عطف 30 خرداد ، دریک اشل عمومی ، دریدن چهره ی دیوی به نام خمینی بود. دیوی که در زیر چهره ی فرشته ای نجات بخش پنهان شده و با تکیه به جایگاه مذهبی و سوء استفاده از موقعیت رهبری انقلاب که به تصادف آن را مصادره کرده بود، در صدد پایه ریزی و تثبت یک دیکتاتوری فاشیستی در ایران و بر پایی یک امپراطوری آخوندی در سراسر منطقه بود. 30 خرداد چهره ی کریه این دیو را آشکار کرد وهر چه زمان بیشتر پیش رفت فریب کاری این دیو و اعوان و انصارش و به طور همزمان ناتوانی آن در پاسخگویی به حد اقل خواستهای مردم بیشتر و بیشتر اعیان گردید. حاصل سر فصل 30 خرداد 60 نیز آن بود که رژیم را در یک لاک دفاعی و بن بست تاریخی فرو برد و یک حلقه ی محاصره ی استراتژیک به دور آن کشیده شد

برخی عواقب محاصره ی استراتژیک داخلی

تنظیم رابطه با مردم ایران بر اساس عنصر زور:

وقتی پرده ی فریبکاری و اسلام پناهی یی که رژیم و شخص خمینی تلاش داشتند پشت آن پنهان شده از آن زاویه با مردم تنظیم را بطه کنند فرو افتاد، آن روی دیگر چهره ی کریه و زشت ملایان آشکار گردید که آن هم چیزی جز اتکاء مطلق به عنصر زورعریان همراه با توحش و بربریت نبود.
آشکار شدن ماهیت واقعی خمینی و بر جسته شدن عنصر زور نتایجی را در بر داشت که برخی از آنها به قرار زیرند.

الف - محاصره وانزوای رژیم در جامعه و وابسته شدن بقا ی آن به عنصر سرکوب محض
ب- انقباض مستمردرونی و تصفیه های مکرر که از ضروریات پیش بردن امر سرکوب محسوب شده به طور قانونمند به ریزش نیرویی و مافیایی شدن روابط درونی باندهای سیاه رژیم راه برده امکان هر گونه مانور برای رفرم را از آن گرفته است.

همچنین به شکل زنجیره ای و قانونمند، انزوا و انقباض درونی مستمر نیز، جبرا رژیم را به آن سمت و سویی کشاند که برای بقاء و سر پا نگه داشتن خودش به اقداماتی از قبیل:
الف- بحران آفرینی مستمر برای مقابله با عوارض انقباض درونی و جلو گیری از ریزش نیروها
ب- پیش گرفتن سیاست بسط و صدور بحران به بیرون از مرزها
دست بزند.
اینچنین بود که سرکوب، بحران آفرینی ، توسعه طلبی و تروریسم به پایه ها و مولفه های بنیاد ی سیاستهای این حاکمیت تبدیل شد و آن را به سمت چالش با جامعه ی جهانی سوق داد.

مبناها و تناقضات ساختاری سیاست خارجی رژیم



رژیمی که بدلیل ماهیت قرون وسطایی اش با تمامی دست آوردهای امروز بشری در تضاد و کشمکش بوده و می باشد، بدلیل پذیرفته نشدن از سوی مردم خودش با جامعه ی تحت حاکمیتش نیز در تضاد و کشمکش دائمی بسر برده و می برد و در محاصره ی مردم خودش و یک مقاومت قدرتمند و سراسری بسر می برد و پس از 30 خرداد سال 60 تنها با استفاده از عنصر زور و سرکوب و با خراب کردن تمامی پلهای پشت سرش موقتا حاکمیت را اشغال کرده خودش را به جامعه ایران تحمیل نموده قطعا نمی توانست و نمی تواند با جهان خارج از خودش یک رابطه ی متعارف و عادی بر قرار کند و لاجرم همان موئلفه هایی که مبنای سیاست داخلی اش می باشد در مناسبات خارجی آن نیز تبلور پیدا می کند. ماهیت چنین پدیده ای اقتضا می کند که همواره در پی تهیه ی لوازم و ابزاری باشد تا بدان وسیله بتواند خودش را به دیگران تحمیل کند و یا هر چه بیشتر هزینه ی پذیرفته نشدن از سوی جهان خارج را برای آنان بالا ببرد.
از سوی دیگر اما انزوای داخلی و تهدیدات مداوم جنبش مقاومت روی موجودیت آن، ارتباط با خارج و استفاده از امکانات مختلف سیاسی ، نظامی و دیپلماتیک موجود در جهان برای بقای رژیم و همچنین ضربه زدن به مقاومت بسیار حیاتی و ضروری بوده و می باشد بطوری که میتوان گفت ارتبا طات خارجی رژیم پس 30 خرداد یکی از بنیادهای اساسی بقا ء و تداوم آن محسوب می شود. رژیم با استفاده از اهرم سیاست خارجی موفق شده سرکوب ایرانیان را به خارج از مرزها بکشاند و حتی کشورهای دیگر را وارد کمپ سر کوب خودش بکند. یعنی رژیم طی این سالیان، از یک سو برای بقا ء در داخل کشور و پیش بردن امر سرکوب و خنثی کردن تهدیداتی که از سوی مردم و جنبش مقاومت متوجه آن است و همچنین برای فرار از عواقب محاصره ی استرا تژیک داخلی نیازمند ارتبا ط با خارج بوده است و از سوی دیگر از تن دادن به الزامات یک رابطه ی متعارف با جهان خارج عاجز بوده و می باشد.
برای حل این تناقض ماهوی رژیم:
- برای بهرمند شدن هر چه بیشتر ازامکانات خارجی و به خدمت گرفتن حد اکثر آن امکانات در امر بقاء
- و برای فرار از عواقب یک رابطه ی متعارف با جهان خارج
سیاست خارجی دو گانه ای را پیروی میکند که در دو شکل پنهان و آشکار سازمان دهی شده است. این دو گانگی به رژیم کمک می کند تا هم نیاز حیاتی اش به ارتباط با جهان خارج را بر آورده کند و هم سیاستهای استراتژیک اش که در تناقض با نرمهای جهان امروز است را پیش ببرد. نتیجه اینکه سیاست خارجی رژیم در وجه آشکار و بیرونی آن شکل و رنگ و بویی متعارف و امروزی دارد اما در وجه پنهانی و مخفی و در محتوا پی گیر سیاست هایی است که با شکل آن در تناقض می باشد. به همین دلیل است که وزارت خارجه رژیم به شکل و پوششی برای فعالیتهای وزارت اطلاعات تبدیل شده و بیشترین حجم کاری سفارتخانه های رژیم را فعالیتهای امنیتی تشکیل می دهد و رد پای تمامی اعمال تروریستی رژیم که توسط وزارت اطلاعات و لشکر قدس سپاه پاسداران در خارج انجام شده به سفارتخانه های رژیم در کشورهای مختلف ختم می شود. شاید یکی از دلایل اصلی ای که این روزها فعالیتهای نیروهای آمریکایی برای خلعیت از رژیم در عراق روی سفارت و کنسولکریهای آن متمرکز است نیز چنین حقیقتی باشد.
برخی از اهداف و مبناهای سیاست خارجی رژیم که قابل مشاهده است را میتوان به شکل زیر بر شمرد.
الف- تنظیم رابطه با کشورهای دیگر بر اساس فریبکاری و خدعه و نیرنگ
ب- به تاراج دادن منابع طبیعی ایران و استفاده از روابط اقتصادی به عنوان یک اهرم رشوه و باج دهی
ت- استفاده از اهرم تروریست و باج خواهی آشکار در مقاطعی که سیاست باج دهی برای پیش برد اهدافش به شکست می انجامد.
د- صدور بحران و توسعه طلبی با سرمایه گذاری کلان در امر بسط و سازماندهی عقب مانده ترین تمایلات ارتجاعی در کشورهای مسلمان و غیر مسلمان و صدورارتجاع به خارج.
این سیاست در عراق با توجه به اکثریت شیعه آن کشور ، ساختار روحانیت در آنجا، وجود حوزه های دینی در نجف و کر بلا و داشتن مرزهای طولانی با ایران، رژیم را در موضعی قرار داده که اکنون سرگرم شانس آزمایی برای ایجاد یک حکومت وابسته به خود در آن کشور می باشد.
رژیم از این گروهای دست ساز به مثابه ی اقمار بیرونی خود استفاده های زیادی کرده و می کند که مهمترین آنها از این قرار است.
- به کار گیری آنها به عنوان اهرمهای فشار برای پیش بردن سیاست توسعه طلبی در برخورد با قدرت های دیگر و استفاده از آنها در امر چانه زنی و بده و بستان سیاسی.
- آتش افروزی و ایجاد جنگهای منطقه ای به قصد پس زدن و خنثی کردن فشارهای خارجی و استفاده از آنها به عنوان سپر بلای رژیم
- استفاده از آنها درعملیاتهای مشخص تروریستی برعلیه ایرانیان مخالف یا ضربه زدن به منافع کشورهای دیگر

پ- در ورای همه ی این فعالیتها و تدبیرهایی که رژیم برای بقاء خودش به آن دست زده و می زند باید از استراتژی دست یابی آن به بمب اتم نام برد.
سلاح اتمی به عنوان استراتژیکترین سلاح موجود در جهان از نظر رژیم آن چیزیست که میتواند مسئله ی بقاء رژیم را بیمه و تضمین نماید.
رژیم به خوبی میداند که نه قادر است مشکل محاصره ی درونی که بقاء آن را همواره تهدید می کند و انزوای داخلی و عواقب ناشی شده از آن را، با اتکاء به ابزار سرکوب محض حل و فصل نماید، نه قادر است با تمامی ابزارهایی که در سیاست خارجی به کار گرفته در بلند مدت از سیاست خارجی به عنوان پشت بند سرکوب داخلی استفاده کند و نه قادر است با مردم ایران و جهان خارج رابطه ای متعارف و امروزی داشته باشد.
به همین دلیل دستیابی به سلاح اتمی یا حد اقل دستیابی به تکنولوژی هسته ای در سطحی که آن را قادر به ساختن سلاح اتمی کند برایش - آنطور که خودشان می گویند- از نان شب هم واجب تر است و نقطه ی کانونی مجموعه ی
فعالیتهای رژیم برای بقاء، اکنون حول پروژه ی اتمی آن می چرخد
صدور قطعنامه ی 1737 شورای امنیت پایان 28 سال دیپلماسی مزورانه و حلقه ی مفقوده محاصره استراتژیک رژیم

به جرات میتوان گفت که طی سالهای پس از خرداد 60 ارتباطات خارجی نقش کلید ی در بقاء و سرپا ماندن رژیم ایفا نموده است. رژیم که در داخل خودش را در محاصره ی مردم و مقاومت میدید و از طرفی قدرت پاسخگویی به ابتدایی ترین خواستها و نیازهای مردم ایران نداشته و ندارد برای جا خالی دادن و در رفتن از زیر فشارهای خرد کننده ی مردم و مقاومت، سوخت رسانی به ماشین سرکوب داخلی و فرار از پاسخگویی به خواستهای مردم ، مزورانه ، هم برای سرگرمی امت حزب الله ریشه ی ناکامیهایش را تحت عنوان فشارهای استکبار جهانی به بیرون از مرزها منتسب میکرد و هم برای نصیب بردن از منافع حیاتی روابط خارجی به ایجاد روابط هر چه گسترده تر با جهان خارج مشغول می بود.
ارتباطات گسترده ی سیاسی - بازرگانی و اقتصادی با جهان خارج که به قیمت به یغما دادن منابع کشور انجام شده تا به حال منافع زیادی را به جیب رژیم ریخته است که می توان به مواردی از آن اشاره کرد.
1- ارتباطات گسترده ی دیپلماتیک برای رژیم این فرصت را فراهم کرد تا سرکوب ایرانیان را به خارج از مرزها بکشاند و ماشین ترور و آدمکشی خود را در زیر پوش دیپلماتیک سازمان دهد.
رژیم با استفاده از این ماشین ترور و آدمکشی تلاش نمود جو رعب و وحشت را به بیرون از مرزها بکشاند تا بدین وسیله ایرانیان برون مرز را هم به سکوت و تسلیم وادار نماید. این دستگاه آدمکشی حد اقل چهارصد عملیات تروریستی را در خارج کشوردر پرونده دارد. همچنین رژیم از این دستگاه برای سازماندهی هسته های تروریستی از میان جوامع دیگر و به کارگیری آنها در مواقع ضروری بهره برده است.
2- ارتباطات گسترده بازرگانی و اقتصادی علاوه بر سوخت رسانی به دستگاه سر کوب رژیم در داخل کشور، به مثابه ی یک ترمز، سد راه برخورد با اعمال تروریستی رژیم در خارج کشور و کشتار و نقض وحشیانه ی حقوق بشر در داخل کشور هم عمل کرده و می کند به همین دلیل تا به امروز رژیم آنطور که باید حتی دریک مورد از اینهمه قتل و جنایت که در خارج انجام داده مجازات نشده است.
3- با تکیه به این ارتباطات و با استفاده از اهرم رشوه اقتصادی و سودرسانیهای کلان به طرف حسابهای خارجی رژیم نه تنها برای اعمال تروریستی و نقض قوانین بین المللی و جنایاتش در داخل ایران- که یک فقره ی آن کشتار دهها هزار نفر زندانی سیاسی در تابستان 67 است- مجازات نشده بلکه توانسته کشورهای دیگر را نیز به کمپ سر کوب خودش وارد کند و جنبش مقاومت را محدود نماید.
4- با استفاده از این روابط رژیم سعی کرده و می کند بی آیندگی و بن بست و محاصره شده گی اش را بپوشاند و به مردم ایران بگوید" ببینید در این دنیا هیچکس جلو دار ما نیست، ما هر کاری که دلمان بخواهد می کنیم. شما را قتل عام می کنیم ، زیر شکنجه می کشیم ، اگر صدایتان در بیاید شما را به رگبار می بندیم ، روز روشن نویسندگان و اندیشمندانتان را می رباییم و می کشیم، هیچکس هم به ما از گل نازکتر نمی گوید. حتی اگر به خارج هم فرار کنید، آنجا هم شما را می کشیم و اگر هم نتوانیم همه ی شما را بکشیم اگر دست از پا خطا کنید همان کشورهای دوست ما شما را در لیست تروریستی می گذارند و سرکوبتان می کنند، پس بهتر است که ما را بپذیرد و تسلیم ما شوید."

نتیجه ی این روابط طی سالیان گذشته جز مدد رسانی به یک رژیم محتضر و درمانده چیزی نبوده است. رژیمی که متعلق به این عصر نیست و فقط با چماق زور و تحمیل می تواند چند صباحی به عمر خودش ادامه دهد. این روابط به رژیم کمک کرده تا محاصره شدگی داخلی اش را لاپوشانی و با مانور دادن در خارج کشور و استفاده از امکانات و منافع روابط خارجی از فشارها و عواقب حلقه ی محاصره ی داخلی فرار نماید.
مجازات نشدن و نپرداختن بهای اعمال خلاف قوانین جهانی، این رژیم را چنان جری کرده است که برای سران آن این توهم را به وجود آورده که گویا در این جهان هیچ حساب و کتابی نیست و می شود هر مشکلی را با اهرم رشوه ی اقتصادی با چاشنی خدعه و نیرنگ و مخفی کاری و کمی تهدید حل و فصل کرد. تازه خدعه و نیرنگ و تحریک خوی سود پرستی جهان هم فقط تا دستیابی به سلاح اتمی لازم است، اگر بتوانیم پروژه ی مخفی اتمی را تا رسیدن به بمب اتم با فریبکاری نجات بدهیم به بمب اتم که برسیم دیگر جهان در مشت ماست مردم ایران که چیزی نیستند. میشود جهان را با بمب اتم به گروگان گرفت و همان کارهایی که تا به حال مخفیانه و زیر پوش دیپلماتیک انجام می شد را به شکل خیلی علنی ادامه داد و رجز خوانی کرد و آی نفس کش طلبید.

اگر قطعنامه ی 1737 شورای امنیت را در چنین بستری قرار دهیم ، میتوان آن را به عنوان یک سر فصل در روابط خارجی رژیم به حساب آورد. این قطعنامه قرار دادن تابلو ایست جامعه ی جهانی درمقابل یک رژیم یاغی است که با بهره وری و سوء استفاده از روابط بین المللی تمامی قوانین جهان معاصر را به چالش طلبیده است. این یک خط کشی جهانی در سر راه رژیم است که عبور از آن مجازاتهایی را برای اولین بار به خاطی تحمیل میکند. روابط خارجی رژیم از این به بعد دیگر نمی تواند بر همان پاشنه ای بچرخد که تا به حال می چرخیده است. به همین دلیل رژیم یا باید دستهایش را بالا ببرد و تغییر روش بدهد و به شکل زنجیره ای به عقب نشینی های بعدی تن بدهد یا باید عواقب و مجازاتهای بعدی را تحمل کند. در هر حال هم باید پیاز را میل بفرماید و هم چماق را نوش جان نماید. این قطعنامه همان نقشی را در در تنظیم رابطه ی رژیم با جهان خارج دارد که 30 خرداد در تنظیم رابطه اش با مردم ایران داشت. همانطور که در سی خرداد، در آن نقطه ی انتخاب استرا تژیک در تنظیم رابطه با مردم ایران، رژیم مجبور شد عوامفریبی و اسلام پناهی را با عنصر زور جایگزین کند که لاجرم آن را وارد یک جنگ فرسایشی با مردم و مقاومت سازمانیافته ی آنها کرد و بدین وسیله به شکل استرا تژیک به محاصره داخلی در آمد و آینده را باخت این قطعنامه نیز رژیم را در یک نقطه ی انتخاب استراتژیکی قرار داده است که هر انتخابی که انجام دهد راه به تکمیل شدن محاصره ی استراتژیک آن می برد. اگر بپذیرد باید برای تداوم بقاء از محا صره ی استراتژیک داخلی خارج شود یعنی عنصر زور را از بالای سر مردم بر دارد که نتیجه اش معلوم است و اگر نپذیرد باید به عواقب آن، که مجازاتهای سنگین و تشدید شونده است تن دهد که راه به سرنگونی اش می برد.
سران رژیم که معنی این قطعنامه را به خوبی میدانند امیدوارند که با بدست آوردن تکنولوژی هسته ای در حدی که آنها را قادر به ساختن بمب اتم کند یا حتی ساختن بمب اتم، بقول خودشان از جایگاه یک قدرت هسته ای وارد تعامل با جهان خارج شوند و از آن موضع روابطشان را با جهان بچنند و چیزی شبیه به مدل کره ی شمالی را در ذهن می پرورانند. هر چند هیچ چیز غیر ممکن نیست ولی حتی کره ی شمالی هم با داشتن بمب اتم و متحدی چون چین نتوانسته از عواقب و مجازاتهای آن خلاصی یابد چه رسد به رژیم ایران که هیچ چیزش مثل کره ی شمالی نیست و علاوه بر پرونده ی هسته ای، دارای یک پرونده ی قطور تروریستی نیز میباشد و با مقاومتی گسترده از سوی مردم خودش هم مواجه است. پایان

8 ژانویه/ 2007 رضاشمس

Monday, January 08, 2007

تحلیلهای پیشین

لینک برخی تحلیلهای پیشین

http://www.iranliberty.com/nukes/modules.php?name=News&file=article&sid=3970
انتخابات یا انتصابات رژیم اسلامی 18 ژانویه 2004

http://www.iranliberty.com/nukes/modules.php?name=News&file=article&sid=5561
آیا انقلاب 57 تکرار خواهد شد 17 آبان 1383

http://www.iranliberty.com/nukes/modules.php?name=News&file=article&sid=3712
گفتاردر رابطه با حکم شورای حکام عراق مبنی بر اخراج مجاهدین از عراق 14 دسامبر 2003

http://www.iranliberty.com/nukes/modules.php?name=News&file=article&sid=6713
هیچ انتخاباتی در این رژیم معنا ندارد 12 ژوئن 2005

http://www.iranliberty.com/nukes/modules.php?name=News&file=article&sid=6551
بیانیه محکومیت گزارش دیدبانه حقوق بشر بر علیه مجاهدین 23 مه 2005

Thursday, September 14, 2006

برخی علل تعلل غرب در بر خورد با رژیم ایران

برخی علل تعلل غرب در برخورد با رژیم ایران
گفتگو با رضا شمس
رادیو ایرآوا 10 شهریور 1385= 1 سپتامبر 2006

- 31 اوت هم آمد و رفت. با آنکه کشورهای اروپایی تهدید کرده بودند که چنانچه رژیم تا 31 اوت، غنی سازی اورانیوم را متوقف نکند، تحریمهای اقتصادی- سیاسی را آغاز خواهند کرد. امروز 1 سپتامبر هست و رژیم هم غنی سازی را متوقف نکرده. شورای امنیت سازمان ملل چگونه با رژیم برخورد خواهد کرد؟ آیا مسئله رویارویی با رژیم حاکم بر ایران از پیچیدگی قضیه هست که حل نمی شود؟ نظر شما چیست و مشکل کجای کار است؟

رضا شمس:

من فکر می کنم مشکل آنچنانی وجود ندارد. البته همانطور که شما هم اشاره کردید امروز اول سپتامبر است و باید دید که تصمیمات بعدی شورای امنیت چه خواهد بود. رژیم ایران که از همان ابتدا هم مشخص بود که زیر بار متوقف کردن برنامه اتمی اش نمی رود و این استراتژی ای است که رژیم ایران برای بقای خود انتخاب کرده که بمب اتم را تولید کند. تا آنجایی که مربوط به عکس العمل کشورهای غربی می شود، که بالاخره آنها هم یک فاکتور هستند بخصوص آمریکا که الآن از دو جانب همسایه ایران است و آنجا نیروهایی دارد ، باید فهمید که مسائل جهانی که مطرح می شود، جهان امروز دارای نرمها و فرهنگ دیپلوماتیک و سیاسی خاصی است و همچنین کشورهای مختلف، سازمانهای جهانی بخصوص سازمانهایی که وابسته به سازمان ملل هستند از قبیل سازمان انرژی اتمی، دارای بروکراسیهای عریض و طویل هم هستند و معمولا به این شکل نیست که یک تصمیم و آنهم تصمیمات مهم جهانی در روند این تشکیلات مختلف بین المللی بتواند خیلی سریع گرفته بشود. خوب، روی میز مسئله خیلی مشخص است، طرف حسابهای مختلف هم دریافتهای خودشان را تا بحال نشان داده اند و همینطور علایقشان که چه می خواهند بکنند. منتها اینکه در عمل چقدر هر کدام می توانند به آن اهدافشان برسند، باید دید که اوضاع چگونه خواهد چرخید. تا آنجا که مربوط به جامعه جهانی می شود- حداقل اگر که ما بیانیه پنج کشور عضو شورای امنیت ملل متحد بعلاوه آلمان و همچنین قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحد را نشان دهنده تصمیمات جامعه جهانی بدانیم - اینها مشخصا ابراز کرده اند که رژیم ایران مسلح به سلاح اتمی در جهان امروز قابل قبول نیست. حتی چین و روسیه هم زیر این امضا گذاشتند و قطعنامه ای هم صادر کردند، همانطور که شما اشاره کردید که روز سی و یکم اوت یعنی دیروزضرب العجلش تمام شد و به رژیم ایران هشدار دادند که یا بایستی غنی سازی اورانیوم و تمامی فعالیتهای مربوط به آن را معلق کند یا اینکه با تنبیهات جهانی مواجه می شود. تا آنجا که مربوط به تحریمها می شود، هنوز هیچ فرمول مشخص و معینی از طرف شورای امنیت، تصمیم گیری نشده منتها مقامات آمریکایی و اروپایی گوشه و کنار اظهار نظرهایی کرده اند از قبیل بلوکه کردن داراییهای رژیم بخصوص افرادی که جزو سران رژیم حساب می شوند، منع سفر و رفت و آمد مقامات رژیم به خارج. تقریبا نوعی تحریم دیپلوماتیک و سیاسی بیشتر حساب می شود. تا آنجایی که مربوط به کالاها و ابزار دو منظوره است که می تواند در تاسیسات اتمی مورد استفاده قرار بگیرد هم صحبت تحریمش هست. این اطلاعاتی است که من تا بحال دارم.

- خیلی شنیده ایم که می گویند رژیم ایران برای جهان یک تهدید است. آمریکا هم بارها گفته که رژیم ایران را یک تهدید جهانی، مدافع تروریسم در منطقه و جهان می داند. اگر این درست است و خودشان هم به این حقایق اذعان دارند، پس گیر کار کجاست که نمی توانند یک سیاست قاطع و موضع مشخص و محکم در برابر رژیم داشته باشند؟ منظور من حمله نظامی به ایران نیست و هیچوقت هم خواهان این امر نیستم. ولی در مقایسه با سیاست و موضعی که نسبت به عراق گرفتند، دیدیم که چقدر سریع تصمیمشان را گرفتند و حمله کردند و خلاصه یکدست عمل نمودند. ولی در رابطه با رژیم ایران با اینکه می دانند رژیم بشدت پشت گروههای تروریستی و اصولا بوجود آورنده آنها در منطقه است، به آنها سلاح می دهد، پول می دهد و... مشکل کجاست که قدرتهای جهانی نمی توانند دست رژیم را قطع کنند و یک سیاست مشخص و محکمی ارائه بدهند و در برابر کارهایی که می گویند رژیم انجام داده، تنبیهات مشخص را اعمال کنند. می خواهم بدانم این گره در کجاست؟

رضا شمس:
من فکر می کنم چند عامل هست که موثر است در کند کردن این روند. یکی اینکه سیاست آمریکا در رابطه با رژیم ایران بعد از افتضاحی که در عراق مرتکب شده این است که خواهان اجماع جهانی است برای تصمیماتی که در رابطه با رژیم گرفته می شود که حداقل اجماع پنج عضو شورای امنیت را داشته باشد بعلاوه کشورهای بزرگ دیگر مثل ژاپن و آلمان و حتی ایتالیا. خود این مسئله روند دیپلوماتیک فعالیتهای آمریکا را خیلی کند می کند و می اندازتش توی همان دستگاه بروکراسی و کاغذ بازی و دستگاههای عریض و طویل جهانی مثل شورای امنیت و سازمان ملل و سازمان انرژی اتمی و. یک دلیل دیگر هم این است که من فکر می کنم منافع مختلفی هست که وجود دارد بین این بلوک بندیهایی که در جهان موجود است. مثلا چین هر چند که خواهان این نیست که رژیم ایران صاحب بمب اتم بشود ولی برایش مسئله فوریت ندارد. یعنی بیشتر فکر منافع خودش هست بخصوص منابع انرژی ایران و قراردادهای آنچنانی که یک قلم آنها یک قرارداد صد میلیارد دلاری گاز و نفت هست. روسیه به میزان زیادتری شاید نسبت به اتمی شدن رژیم ایران حساسیت داشته باشد بدلیل اینکه با بنیادگرایان چچن و امثالهم درگیر است ولی از آنطرف باز بدلیل منافع اقتصادی از قبیل شرکت در نیروگاه اتمی بوشهر و فروش کالاهای بنجلی مثل توپولوف و... به رژیم - که همین امروز هم یکی از همین هواپیماهای از دور خارج شده توپولوف در مشهد دچار سانحه شد و صد نفر را از بین برد - برایش مسئله فوریت زیادی ندارد. با توجه به اینگونه قراردادهایی که دارد هرچند که استراتژیکمان خواهان این نیست که رژیم ایران بمب اتم داشته باشد ولی در عین حال فوریتی که برایش دارد از چین بیشتر است ولی از اروپائیها کمتر است. اورپائیها را اگر بخواهیم بگوییم می شود درجه سه گفت. درست است که مسئله اتمی شدن رژیم ایران برایشان بیشتر از چین و روسیه فوریت دارد ولی باز هم بدلیل اینکه بعد از سال 1979 تمامی روابط اقتصادی که رژیم داشته با جهان غرب، تقریبا می شود گفت که با کشورهای اروپایی بوده یعنی آمریکا آنچنان نقشی در اقتصاد ایران نداشته بعد از انقلاب. اینها هم به همان میزان هرچند که به فوریت مسئله پی برده اند و به آن معتقدند ولی به همان میزانی که آنجا منافعی دارند به همان میزان نیروهای بیشتری در میدان سیاست گذاری کشورهای اروپایی دخالت می کنند برای اینکه سیاست قاطعی اتخاذ نشود برعلیه رژیم. خوب می شود گفت که اگر درجه بندی کنیم بیشترین حساسیت و فوریت را آمریکا دارد و حس می کند نسبت به مسئله بمب اتمی رژیم و اسرائیل هم از همه بیشتر. فوریتی که این مسئله برای اسرائیل دارد خود بخود تا حدودی منعکس می شود در سیاستهای ملی آمریکا بدلیل لابئیستهایی که اسرائیل دارد در آمریکا و حتی شدت و غلظت آن فوریت را برای سیاست گذاری خارجی آمریکا شدیدتر می کند. این شکلی است که الآن جهان کنونی دارد. همه اینها بشکل استراتژیک خواهان یک رژیم فاشیستی- مذهبی- اتمی در ایران نیستند ولی همزمان تا آنجا که مربوط به تصمیم گیریهای عملی می شود، به میزانی که منافع دارند دستشان بیشتر می لرزد و کارکرد لابیهای مختلفی که وجود دارد در سطح جهانی، کمپانیهای بزرگی که بالاخره طرف معامله رژیم هستند، روی تصمیم گیریهای آنها نقش و تاثیر بیشتری دارد. همچنین بایستی در نظر داشت که این کشورهایی که صحبت از آنها شد، غیر از چین، همه کشورهای دمکراتیک هستند. در کشورهای دمکراتیک، نهادهای مختلفی هستند که بعنوان لابی منافع مختلفی را پیگیری می کنند، بخصوص در آمریکا این نهادها بعنوان گروههای فشار یا لابیستهای جریانهای مختلف اجتماعی عمل می کنند و سعی می کنند روی سیاستگذاریهای کشور خودشان، حداقل، تاثیر بگذارند. نقش این لابیها با توجه به طرف حسابهای بزرگی که این رژیم دارد در جهان غرب، می تواند تا حدودی در جناح بندیهای سیاسی که شکل می گیرد تاثیر بگذارد و نقش بازی کند، بخصوص در افکار عمومی این کشورها که در واقع تصمیم گیرندگان نهایی هستند وخود بخود تاثیر گذار است روی این روند که چرا آن قاطعیتی که باید شاهد باشیم از سوی جامعه جهانی، نیستیم.

- نپسندیدن نیروی جایگزین رژیم ایران از سوی کشورهای غربی و بخصوص آمریکا چه نقشی در این مسئله دارد؟

رضا شمس:
این بر می گردد به معادلات سیاسی درونی جامعه ایران. علاوه بر اینکه اینها با رژیم ایران مشکل دارند و بشکل استراتژیک، همانطور که گفتم هیچکدام از آنها خواهان این نیستند که رژیم ایران صاحب بمب اتم بشود و خوب مسئله البته فوریتش برای اسرائیل و آمریکا از درجه شدت بیشتری برخوردار است تا اروپا و بعد روسیه و چین، ولی خوب بخصوص در سیاستگذاریهای کلان، کشورهای غربی برای سیاستهای بعدی هم همیشه بایستی تصمیم گیریهایشان را انجام بدهند، همانگونه که هر کشور دیگری انجام می دهد. در رابطه با معادلات درونی که در داخل جامعه ایران وجود دارد، ما یک سابقه تاریخی داریم و آن این است که تا بحال اینگونه بوده که در جامعه ایران تغییر و تحولات وقتی که به نقطه تعیین تکلیف می رسیده، جهان غرب با یکسری دخالتهای ناچیز، توانسته در آن نقطه عطفها، جهت گیری آینده سیاسی ایران را با حمایت از مثلا یک جریان خاص سیاسی، بسازد. مثلا در انقلاب مشروطه ما دیدیم که با یک کودتای ساده آمدند و تهران را اشغال کردند و مشروطه را تعطیل کردند، توسط رضا خان، که واقعا هزینه آنچنانی نداشت برای دولت انگلیس. خیلی ساده بود برایشان. در سال 1332 به همچنین، کودتای 28 مرداد، یک کودتایی بود که با کمترین هزینه انجام شد و در آن نقطه عطف آمدند و جهت گیری سیاسی در جامعه ایران را تغییر دادند به آن سمتی که دلخواه خودشان بود، با رفتن پشت دربار. در سال 1357 باز همین قضیه تکرار شد. از بین گزینه های بد و بدتری که برایشان وجود داشت، پشت گزینه بد، رفتند. البته بد برای آنها و وحشتناک برای مردم ایران. به این شکل که در وحشت از رشد نیروهای چپ و مارکسیست در ایران و پیوستن ایران به بلوک شرق، آمدند و پشت خمینی رفتند غیر مستقیم و حداقل به شکل معنوی و تبلیغاتی در جناح بندیهای سیاسی ایران بدین شکل دخالت کردند و هرچه بیشتر خمینی را پیش انداختند توی آن نقطه عطف. خوب ما این سابقه تاریخی را داریم در رابطه با کشور خودمان، و من می توانم ادعا کنم که اینها اصلا عادت کرده اند که با کمترین هزینه، جهت گیری سیاسی در جامعه ایران را برای دهها سال در نقطه عطفها بسود خود تعیین جهت کنند. الآن هم می شود گفت جامعه ایران در همچنین نقطه تعیین تکلیفی بسر می برد منتها یک سری تفاوتهای بنیادی الآن وجود دارد با نقطه عطفهای قبلی مثل سال 57، سال 32 و یا 1299 و... و آنهم این است که در گذشته بدلیل وابسته بودن دربار یعنی مطلقا وابسته بودن دربار، اینها هروقت اراده می کردند، می توانستند تغییرات بزرگ در ایران بوجود بیاورند. چرا؟ چون اصل نهاد قدرت که دربار بود، تحت فشارها یا تشویقها یا تنبیهات اینها می توانست، عقب نشینی کند یا جلو برود و در نتیجه راه را برای نیروهایی که آنها می خواهند باز کند، مثلا سال 57 بالفرض. ولی الآن به این شکل نیست. یکی اینکه رژیم ایران هرچند یک رژیم وحشی و فوق العاده عقب مانده است، اما رژیمی نیست که مثل رژیم شاه وابسته باشد به اینها و اینها بتوانند با یک کم محلی ، مثل شاه، پیام غیر مستقیم بفرستند که کارت تمام است و باید ایران را ترک کنی. از جهت دیگر ماهیت نیروهایی که در جامعه ایران رشد کرده اند هم ماهیت آن نیروهایی که تاریخا نیروهای وابسته و مرتجع بودند و می شود گفت در شاه و شیخ خلاصه می شوند یعنی نهاد روحانیت شیعه و نهاد دربار، نیست. از این دونهاد، نهاد دربارکه دیگر وجود خارجی ندارد. آخوند هم که خودش موضوع درگیریست، دیگر در جامعه ایران، هیچ وزن و تاثیر آنچنانی ندارد که بتواند در تحولات، نقش بازی کند. نیروهای دیگری بالا آمدند که می شود گفت نیروهایی هستند که بیشتر نشان دهنده خواست و اراده توده مردم ایرانند- از توده مردم منظورم نخبگان نیست، جریانهای وابسته نیست، دربار و روحانیت شیعه نیست- می دانیم که هر دوی این نیروهای ارتجاعی هم اتفاقا علیه این نیروی سوم که از نظر من شورای ملی مقاومت است، متحدا عمل می کنند ولی با وجود همه اینها تعادل درونی قدرت بین نیروها و گزینه های مختلفی که در جامعه ایران هست نشان می دهد که تنها گزینه ی موجود شورای ملی مقاومت است. طی این سالیان بخصوص بعد از در لیست گذاشتن نام مجاهدین، هر چه اینها تلاش کرده اند نتوانسته اند این تعادل را از بین ببرند و شرایط جامعه ایران، طوری است که در هر حال و هر جهت، چه پیش و چه پس از تعیین تکلیف رژیم ، بیشترین نقش و تاثیر را همین نیرویی خواهد داشت که اینها تلاش کردند که با برچسب تروریستی و یا محدود کردنش، تعادل را به ضررش در جامعه ایران به هم بزنند. در این رابطه می شود گفت که این هم شاید یک عاملی باشد در تعلل. ولی الآن مسئله اتمی رژیم، خیلی برایشان مسئله حاد و فوری شده چون با توجه به غنی سازی که رژیم دارد ادامه می دهد و با توجه به راه انداختن نیروگاه آب سنگین نطنز، مسئله دیگر دارد، مسئله امنیتی برای خودشان می شود و من فکر می کنم در آینده، تصمیمات اساسی بایستی اتخاذ کنند. ولی در رابطه با جامعه ایران، این تعادل نیروها همچنانی هست که هست. و تلاشهای کشورهای اروپایی و آمریکا برای بهم زدن تعادل نیروها در جامعه ایران تا بحال بی نتیجه بوده است، اروپاییها بیشتر سعی کرده اند، جناحهای مدره تر رژیم را علم کنند و آنها را تبدیل کنند به شخصیتهای سیاسی و ملی، شاید از این طریق بتوانند روی تحولات نقش داشته باشند. مثلا این نقش را در رابطه با خاتمی بازی کردند، بعد در رابطه با شخصیتهای دو خردادی دیگری مثل سروش و مهاجرانی و الآن هم اکبر گنجی و... انجام می دهند. آمریکا علاوه بر اینکه چنین سیاستی دارد در رابطه با نیروهای داخلی ایران، در کنارش نیروهای سلطنت طلب را هم حمایت می کند. بدین شکل که سعی می کند که یک گزینه ای از مخلوطی از نیروهای حاشیه ای رژیم، بعلاوه نیروهایی که از سلطنت باقی مانده اند، حداقل بخشهایی از نیروهای سلطنت طلب، اینها را به یک شکلی کنار هم جمع کند و بتواند با حمایت از آنها در تحولات آتی جامعه ایران، نقش اساسی تری بازی کنند.

- آخرین سوالم این است که به نظر شما حضور مقامات سابق و کنونی رژیم در کشورهای غربی، آیا نشاندهنده ضعف رژیم برای ایجاد رابطه، با بخصوص آمریکاست یا نشان دهنده موضع قدرت رژیم است؟ مثلا حضور خاتمی در آمریکا نشانه نزدیک شدن روابط آمریکا با رژیم است یا اینکه نشانه بحرانی است که رژیم در آن دست و پا می زند؟

رضا شمس:

من فکر می کنم روابط رژیم ایران الآن با جامعه جهانی در حدی نیست که بتواند با سفر یک مقام که هیچ، سفرصد مقام هم بتواند نقش تعیین کننده ای داشته باشد و جهت گیری اش را عوض کند. مقامات رژیم وقتی که به خارج می آیند، اتفاقا نشان دهنده بحران است. چه در جامعه آمریکا و چه در نیروهایی که حول و حوش رژیم هستند. در آمریکا هم وقتی که جنب و جوش زیاد می شود و لابیهای مختلفی که حالا چه بلحاظ سیاسی در حزب دمکرات هستند و یا جریانهای مختلفی که در آمریکا وجود دارند و جامعه آزادی هم هست، وقتی که اینها فعال می شوند در جهت عکس سیاستگذاریهای رسمی دولتشان، نشان دهنده این است که مسئله بحرانی تر است نه بر عکس آن.


این مصاحبه در 10 شهریور 1385 = اول سپتامبر 2006 بطور زنده از رادیو ایرآوا پخش شد.

رادیو ایرآوا جمعه ها از ساعت 6 تا 7:30 شب به وقت شرق آمریکا به زبانهای فارسی و انگلیسی بر روی شبکه جهانی اینترنت از این سایت قابل شنیدن است: www.chuo.fm
وبلاگ رادیو ایرآوا:
http://irava1995.blogfa.com/
ایمیل:
radioirava@yahoo.com

Tuesday, April 25, 2006

پیامهای سیاسی
جهانی و داخلی) جایزه ی )
صلح نوبل به خانم عبادی

پیاده شده گفتار رضا شمس در رادیو ایرآوا

هم چنانکه میدانیم روز جمعه 18 مهر، یکباره این خبر در جهان پیچید و بسان یک موشک قاره پیما به سمت افکار عمومی ایرانیان شلیک شد. جدا از ذوق زدگیهای آغازین که خیلی از ایرانیها خوشحال شدند و همچنین هستند ، من فکر میکنم که ما باید درک کنیم که این جایزه اصولا چه معنل یی دارد و پیام سیاسی اش چیست تا بتوانیم دچار کج رویهای بیشتر نشویم . بطور خلاصه با توجه به اینکه یک هفته از این موضوع گذشته ، ببینیم این جایزه چه ازنظر کسانی که دارنده این جایزه هستند یعنی خانم عبادی و چه از نظر کسانی که داده اند یعنی کمیته نوبل ، چه مفهومی دارد و اکنون چه تاثیراتی خواهد داشت و در کجاها مصرف خواهد شد. یعنی این فرصتی که ایجاد شده ، سمت و سویش به کجاست.
در همین رابطه من فکر میکنم پیش ازهر چیز ما باید یک نگاه کلی به شرایطی که الآن کشور ایران در آن قرار دارد، بیاندازیم. البته ما نمیدانیم که پشت صحنه چه خبر است. اینروزها فعالیتهای دیپلوماتیک شدیدی پیرامون مسائل ایران در سطح جهانی جریان دارد از طرفی نیروهای اپوزیسیون ایرانی مخصوصا با موضع گیریهای مختلفی که نسبت به این قضیه داشتند، من فکر میکنم پیامهای سیاسی خاصی به زبان دیپلوماتیک فرستاده اند. بخصوص مجاهدین و شورای ملی مقاومت. ما متاسفانه مجبوریم که با پیگیری جزء به جزء موضعگیریها و عکس العملهایی که پیرامون این قضیه ایجاد شده ، مفهوم را دریابیم. یک نوع تاکید روی زبان سیاسی و دیپلوماتیک هم هست.یعنی از آن طریق هم ما میتوانیم بدون دانستن پشت پرده ها ، خیلی چیزها را تشخیص بدهیم. در همین رابطه من فکر میکنم که اکنون یکی از مشغولیتهای ذهنی بخش عظیمی ازجامعه ایران، سلاحهای اتمی رژیم است و این مسئله دارد نزدیک میشود به اینکه تبدیل بشود به یک درگیری نظامی - یکی از احتمالات خیلی قوی - بین رژیم ایران و آمریکا، که بسیاری از ایرانیان این را نمیخواهند. البته این بستگی دارد به اینکه آمریکا به چه شکلی بخواهد این را انجام دهد. تصور کنید که اگر بخواهد عراق دیگری در ایران تکرار شود، این واقعا فاجعه بزرگیست .
سر دیگر قضیه بلحاظ داخلی این است که اوضاع رزیم به مرز فروپاشی رسیده و در جریان دادگاه قتل خانم زهرا( زیبا ) کاظمی متوجه شدیم که اساسا باندهای درونی رژیم یا باند خاتمی و خامنه ای بلحاظ تنظیم روابط خودشان مطلقا به بن بست رسیده اند. یعنی به نقطه حذف یکدیگر نزدیک شده اند. بطوریکه خاتمی با آن همه محافظه کاری که دارد سر این دادگاهی که الآن هم در جریان است و یکی از مامورین وزارت اطلاعات را به جرم قتل خانم کاظمی محاکمه میکنند، گفت که این دادگاه غیرقانونی است چرا که وزارت اطلاعات ادعا میکند که این قتل توسط مامورین دادستانی یا قوه قضاییه انجام شده و قوه قضاییه و یا بطور مشخص دادستان تهران – مرتضوی – هم مدعی هستند که این قتل توسط مامورین وزارت اطلاعات انجام شده. چرا که خانم کاظمی در مدتی که در بازداشت و تحت شکنجه بودند، هم توسط وزارت اطلاعات و هم دادستانی شکنجه شدند. منتها الآن این به مسئله بزرگی تبدیل شده که بن بست مطلق جریان خاتمی را میرساند و از طرفی انتخابات آینده مجلس در پیش است که چند ماه بیشتر به آن نمانده و با سوخته شدن مطلق خاتمی، جریان اصلاح طلبی یا همان 2 خرداد درون حکومت ایران ، دارد از خاتمی عبور میکند. چون خاتمی بهرجهت دیگر هیچ سودی برای این جناح ندارد به همین دلیل این جناح مجبور است که اگر بخواهد 2 خرداد دیگری ایجاد کند، یک سری کارهای خارق العاده ای انجام بدهد که من فکر میکنم یکی از این خارق العاده ها ، شاید همین جایزه صلح نوبل باشد. البته باید پیرامونش بحث کرد و با توجه به داده هایی که تا به حال ما در مطبوعات دیدیم و موجود است، بایستی دید که صحت و سقم دارد یا نه. چون نظرات مختلفی پیرامون این قضیه وجود دارد ، در رابطه با مسائل داخل ایران ، حداقل رسانه های خارجی وجه غالب پیامشان و نحوه انعکاسشان این است که این یک امکان تقویت جبهه 2 خرداد یا جریان اصلاح طلب حکومتی را مد نظر دارد ، در رسانه های غربی به این شکل مطرح شده.
با توجه به این مسئله کلی ، من فکر میکنم اگر به سابقه امر نگاه کنیم، مسئله شماره یک الآن برای اتحادیه اروپا مسئله درگیری احتمالی نظامی بین رژیم ایران و آمریکاست.
و اما در رابطه با سابقه امر، همین چند ماه پیش بود که در رسانه های داخل ایران اعلام شد که آغاجری و گنجی و خاتمی ، گویا کاندیداهای جایزه صلح هستند و هیچ خبری از خانم عبادی نبود. منتها همزمان با اعلام این خبر، یکسری تحرکاتی از سوی ایرانیانی که در نروژ هستند انجام شد ( تا آنجایی که من میدانم ) ، اعتراضاتی شکل گرفت که آغاجری یا گنجی هر چند مواضع کنونی شان شاید از خانم عبادی هم مترقی تر باشد، ولی اینها کسانی هستند که در کشتار و قتل احتمالا دست داشته اند . برای کمیته نوبل خیلی مشکل و تقریبا غیر ممکن بود که بتواند چنین جایزه ای را به چنین افرادی بدهد چون هر چند که این جایزه معمولا سیاسی است ولی سعی میکنند اعتبار آن حفظ شود. جدا از رسانه های داخلی که این مسئله را اعلام کردند ، نقل قولی میخوانم از خبرگزاری رویتر، یک روز قبل از اعلام برنده ی جایزه نوبل ، روز پنج شنبه 9 اکتبر2003 میباشد:
استین توننسن ، مدیر انستیتو تحقیقات مستقل صلح نروژ که نقش اصلی را در انتخاب گیرنده جایزه صلح نروژ دارد ، در مصاحبه با خبرگزاری رویتر میگوید:" فکر میکنم کمیته انتخاب ، بنا به دلایلی دنبال یک مسلمان باشد و حدس میزنم کمیته ، جایزه را به یک مسلمان بدهد."
یکی از موضوعات بحث ما همین است که این دلایل با توجه به شرایطی که در آن قرار داریم، کدام هستند؟
پس ما این سابقه امر را داریم که امسال جایزه صلح را قرار بوده به مسلمان بدهند و تلاششان هم این بوده که این مسلمان، ایرانی 2 خردادی باشد – با توجه به اینکه این اعلام شده بود-.
همین مسئله مسلمان بودن را وقتی مشاهده میکنیم که بیانیه کمیته صلح بیانیه ای انتشار میدهد و خبر برنده شدن خانم عبادی را اعلام میکند و دلایلی که این کمیته جایزه صلح را به خانم عبادی داده را اعلام میکند.هرچند که ایشان جزو کاندیداهای اعلام شده ، حتی نبودند . و همین که یک حالت مرموز و ناگهانی هم دادند به اعلان این قضیه ، فکر میکنم حول آن بیشتر باید تحقیق کرد. من فکر میکنم دلیل خاصی دارد که بدون اینکه خانم عبادی کاندید باشند بشکل ناگهانی این را موشک وار به سوی افکار عمومی ایرانیان پرتاب میکنند.
بیانیه ای که در خبرگزاریهای مختلف چاپ شد و ترجمه آن هم در ایسنا چاپ شده، دلیل اینکه این جایزه را به خانم عبادی دادند را اینگونه بیان میکند:
"عبادی یک مسلمان آگاه است، وی میان اسلام و حقوق بشر، تناقضی نمیبیند. برای او مهم است که نقطه آغاز گفتگوی بین فرهنگها و ادیان مختلف جهان تاکید بر ارزشهای مشترک آنها باشد" در جایی دیگر از این بیانیه میگوید:
"امیدواریم که این جایزه الهام بخش همه افرادی باشد که برای حقوق بشر و دموکراسی در کشور او ، جهان اسلام و نیز در تمامی کشورهایی که نبرد برای حقوق بشر نیازمند الهامبخشی و حمایت است مبارزه میکنند."
آنطور که بر میآید با توجه به گفته مدیر انستیتو و بیانیه کمیته صلح، ما میتوانیم بگوییم که امسال جایزه ، برای یک مسلمان در نظر گرفته شده بود و ازطرفی 2 خردادیها هم کاندید بودند. اینها حدس و گمان نیست و فاکت هستند. مفهوم این از نظر نروژ چیست ؟ و چرا؟ برای فهم قضیه من فکر میکنم ما بایستی چندین چرا را پاسخ بدهیم.
چرا به خانم عبادی؟
چرا تاکید زیاد بر مسلمان بودن ایشان ؟ و
چرا اکنون؟
ببینید نروژ کشوریست که در کشورهای اروپایی به صلح طلبی مشهور است و سعی میکند که خودش را در بحرانهای مختلف وارد کند و حالت واسطه به خودش بگیرد . حتی مذاکرات بین اسرائیلیها و فلسطینیها و قرارداد صلح اسلو هم در ابتدا توسط میانجی گری نروژ ، پروسه آن آغاز شد. من فکر میکنم تا آنجایی که به خود نروژ مربوط میشود ، پیام اینها قطعا با توجه به شرایط بین المللی یک پیام انسانی است حداقل از نظر خودشان، که دو بعد دارد . یک بعد جهانی دارد که پیام به افکار عمومی جهان غرب و جهان اسلام است و همچنین یک بعد داخلی دارد که پیامش به افکار عمومی داخل ایران است.

پیام جهانی جایزه صلح نوبل
_______________________________



پیام جهانی جایزه صلح نوبل به خانم عبادی ، من فکر میکنم الزاما چیز بدی نیست . ما برای اینکه بفهمیم چرا مسئله مسلمان بودن خانم عبادی اینقدر بایستی برجسته بشود در مدیای غرب ، اگر که دقت کرده باشید در حال حاضر ما با یک مسئله ای مواجه هستیم و آنهم جنگ مذهبی است که از سوی فاندومنتالیستهای اسلامی دامن زده میشود یعنی به درگیریهایی که در خاورمیانه وجود دارد ، جنبه مذهبی داده اند و از طرفی توسط برخی از فاندومنتالیستهای آمریکا هم این مسئله دامن زده میشود و همچنین برخی از فاندومنتالیستهای یهودی. وقتی بیانیه اعلام میکند که
خانم عبادی در پی پیدا کردن نقطه اشتراکی بین فرهنگها و تمدنهاست ، من فکر میکنم پیام خاص ، همان دنباله گفتگوی تمدنها و تقویت آن ایده است . چرا اینقدر مهم است؟ ، ما بایستی بدانیم، مسئله جنگ مذهبی ، فتواهایی که بن لادن و امثالهم میدهند و حضور آمریکا در عراق و از طرفی به بن بست مطلق رسیدن پروسه صلح خاورمیانه، که نقشه راه نامیده بودند، شرایطی ایجاد کرده اند که به نفرت مذهبی دامن میزند در خاورمیانه، بخصوص بر علیه آمریکا و اسرائیل و بالکل جهان غرب و خود این باعث میشود تبدیل بشود به یک مسئله نظامی برای آمریکا ، بطوریکه آمریکا دچار وحشت شده که این موج فاندومنتالیسم میتواند خیلی مزاحم نقشه های آمریکا که برای خاورمیانه دارد ، باشد و در عراق تجربه اینها تا بحال چیز دیگری از آب درآمده که اصلا انتظارش را نداشتند. حساب و کتابی که آنها باز کرده بودند برای قضیه ، روی زمین چیز دیگری دارد پیش میرود.
من در اینجا دو تا نقل قول میخوانم :
کوفی عنان در یک مصاحبه با( آیت الله ) بی بی سی، 16 اکتبر 2003، در پیامی که به کنفرانس اسلامی می فرستد ، میگوید "دشمنی اسلام و غرب رو به گسترش است. در بسیاری مناطق افراط گرایی رو به رشد است و امنیت جهان را تهدید میکند."
تضاد بین فاندومنتالسیتهای اسلامی و جهان غرب که یکی از دلایل عمده رشد این فاندومنتالیست هم حضور مستقیم آمریکا در منطقه است روز به روز تشدید میشود. این هم فاجعه ایست برای کشورهای مسلمان که کسانی که بر علیه اشغالگری مبارزه میکنند ، مشتی فاندومنتالسیت وحشتناکی هستند و اینها محبوبیتشان روز بروز بیشتر خواهد شد. نقل قول بعدی از رویتر است با این تیتر که پنتاگون از ژنرال ویلیام جی. بویکن ، دفاع کرده . چرا که بویکن زیر انتقاد رسانه های آمریکایی قرار گرفته که ایشان با ترمها و یا با دیدگاه مذهبی به مسائل نگاه میکند. ایشان یک ژنرال ارتش آمریکاست . به کلیساهایی میرود که متعلق به شاخه ای از مسیحیت در آمریکاست به نام " اونجیکال کریستین چرچ " .
این اونجیکالها ، یک فرقه مذهبی خیلی افراطی و فاندومنتالیست هستند . دقیقا همان اعتقادی که مسلمانان فاندومنتالسیت دارند ، اینها هم دارند بدین شکل که کلمه به کلمه انجیل درست است و باید اجرا بشوند. ژنرال بویکن در یک سخنرانی ، حتی با لباس نظامی ، در یکی از این کلیساها گفته بود:
"جنگ علیه تروریست که از 11 سپتامبر شروع شده، مبارزه ایست با شیاطین و بت پرستان مسلمان."
یعنی حتی دریک جامعه سکولاری مانند آمریکا، چنین اندیشه هایی را میبینیم.
من فکر میکنم نروژ وقتی تاکید میکند بخصوص روی مسلمانان بودن خانم عبادی و ایشان هم بدرستی نقششان را و انتظاری که کمیته از ایشان را دارد مرتب اعلام میکند و پیام میدهد ، بخصوص در خارج ، که اسلام دین صلح است- اسلام دین جنگ نیست - اسلام دین ترور نیست- اسلام با دموکراسی هیچ تناقضی ندارد- اسلام و جمهوری اسلامی با حقوق بشر هیچ تناقضی ندارد، من فکر میکنم مسئله این است که در افکار عمومی غرب، تصویر تلطیف شده ای از مسلمانان بسازند که فاندومنتالیستها نتوانند زیاد محبوبیت پیدا کنند. منظورم فاندومنتالستهای غربی است. چون در رسانه ها بخصوص بعد از 11 سپتامبر در جهان غرب سعی کردند گوشه هایی از جنایاتی که تحت عنوان اسلام، از قبیل قطع دست و پا و سنگسار و ... را انعکاس دهند و این نفرتی در جوامع غیر مسلمان ایجاد میکند چون این قوانین و این صحنه ها واقعا وحشتناک هستند و این نفرت میتواند پشت جبهه ای باشد برای فاندامنتالیستهای مسیحی و یهودی در جهان غرب. من فکر میکنم این الزاما چیز بدی نیست ، هرچند که پیامی را که میدهد غلط است، یعنی میگوید جمهوری اسلامی با حقوق بشر و دموکراسی سازگار است، شاید این پیام غلط باشد ولی برای یک کشور غربی و برای افکار عمومی غربیها برای اینکه تلطیف کنند چهره اسلام را، من فکر میکنم این جایزه صلح داده شده به خانم عبادی. بخصوص به خاطر اینکه یک خانم هستند و فعال حقوق بشر.
وجهه دیگر پیام این از نظر نروژ این است که به کشورهای مسلمان یا به زنان مسلمان ، یک نمونه و سمبل ارائه میدهد که خود بخود در تمام میدیای جهانی مطرح میشود و میتواند تاثیر مثبتی روی تحرکاتی که در کشورهای اسلامی توسط زنان انجام میشود ، بگذارد.

و اما موضع اتحادیه اروپا:
سیاست اتحادیه اروپا و بخشی از هیات حاکمه آمریکا اصولا این است که در ایران یک جریان مدره یا رفرمیست وجود دارد و این سیاست مربوط به خرداد به بعد هم نیست. این از دوره رفسنجانی شروع شده و ایرانیانی که اینجا به اندازه طولانی زندگی کرده اند میدانند که دوره رفسنجانی هم در همین رسانه هایی که 2 خرداد 76 مرتب تاکید بر رفرمیست بودن خاتمی میکردند، در آنزمان بر مدره بودن رفسنجانی ب تاکید میکردند. حتی در برخی از این رسانه های فارسی مثل آیت الله بی بی سی ، امثال بهنود که روزنامه نگاریست که برای آیت الله بی بی سی هم مقاله مینویسد، ا رفسنجانی را سردار سازندگی کردند و او را با امیرکبیر مقایسه کردند. پس این فضا ، فضای اخیری نیست . جهان غرب ، بجز بخشی از هیات حاکمه آمریکاو اسرائیل ، معتقدند که یک جریان رفرم آرام و استحاله در درون حاکمیت ایران جریان دارد و تاکتیک آنها این است که با گفتگوی انتقادی به قول خودشان، این جریان رفرم را تقویت کنند و اپوزیسیونهای خارج از چارچوب دولت را برسمیت نمیشناسند. بشکل خیلی واضح آقای کولین پاول چند ماه پیش اعلام کرد که دعواهای داخل ایران ، دعواهای خانوادگی است. اینها هیچ تضادی بین کلیت سیستم و جامعه ایران که ما ایرانیان فکر میکنیم تضاد اصلی است، یعنی تضاد بین مردم ایران و کل سیستم جمهوری اسلامی با هر دو جناحش ، اینها این را به این شکل نمیبینند و من فکر میکنم پیام مشخص این جایزه برای داخل ایران، که خانم عبادی خودشان هم این پیام را بشکل واضح بیان میکنند حداقل از نظر اتحادیه اروپا ، کمک به عبور از خاتمی است و چون 2 خرداد مطلقا به بن بست رسیده ، اینها نیاز به یک گفتمانی یا انگیزه دیگری دارند که بتوانند این خط استحاله ای که از دوره رفسنجانی به بعد در تعقیبش بودند را همچنان تعقیب کنند و از این طریق با نشان دادن یکسری کارتها به آمریکا ، آمریکا را هم اگر بتوانند راضی کنند که روی روند تضاد بین آمریکا و رژیم ایران تاثیر مثتبت بگذارند. به این شکل که با مثلا فشار آوردن روی جناح خامنه ای از طریق فشار معنوی و روحی ، اینها را مجبور کنند که یک فاز دیگر هم به این اصلاح طلبان 2 خردادی مجال حیات بدهند چون الآن 2 خرداد همانطور که قبلا هم گفتم در یک بن بست مطلق است. و از این طریق بتوانند یکسری امتیازات از قبیل امضای قرارداد الحاقی از طرف رژیم برای آمریکا بگیرند. البته به نظر من هیچکدام از اینها کار نخواهد کرد همچنانکه تا بحال هم نکرده. ولی خوب منافع اتحادیه اروپا اینگونه اقتضا میکند. چون خط اصلی شان این است . سرمایه گذاریهای کلانی کردند در این زمینه و تمام تلاششان این است که رویارویی نظامی و آشکار بین رژیم ایران و آمریکا انجام نشود . این یک فاکتور اساسی در روابطشان است. فعالیتهای دیپلوماتیک فراوانی انجام میشود. الآن 3 وزیر خارجه انگلیس، فرانسه و آلمان همزمان میخواهند در رابطه با سلاحهای اتمی رژیم و ضرب العجلی که 13 روز دیگر پایان می یابد، به ایران سفر کنند. اتحادیه اروپا استراتژیکمان با آمریکاست. یعنی سیاستهای عمومی آمریکا را در رابطه با نظم نوین جهانی میپذیرد منتها همزمان هم سهم بیشتری را میخواهد از این نظم نوین ببرد و سرمایه گذاریهایی که تا بحال داشته را میخواهد به هر طریق که شده حفظ کند. از جهتی ما اگر به شرایط آمریکا ، انتخابات ریاست جمهوری که یکسال دیگر در پیش خواهد بود و وضع آمریکا بخصوص در عراق و اینکه آمریکا موفق نمیشد نظر موافق اتحادیه اروپا را برای اینکه یک قطعنامه در شورای امنیت تصویب بشود که آمریکا بتواند از کمک کشورهای دیگر چه از نظر نظامی و اقتصادی بهره مند شود، نگاه کنیم، می بینیم که مرتب آمریکاییها تلفات میدهند و هر چه زمان میگذرد این مسئله شکل خشن تری بخودش میگیرد و این تاثیر خیلی بدی روی انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا برای جورج بوش میگذارد. در این رابطه اخباری که گوشه و کنار از تلویزیونها شنیده شده ،حاکی از این است که حتی برخی از سربازان آمریکایی در عراق چنان وضع روحی شان خراب است که به خودزنی پرداخته اند و خیلیها هم به ترکیه فرار کرده اند. گویا رسانه های کشور ترکیه با برخی از این سربازان فراری مصاحبه هایی هم انجام داده اند. ولی از همه مهمتر خبر یک روزنامه جدید التاسیس پنتاگون است که توسط همین ارگان چاپ میشود به نام " stars and stripes" ستاره ها و خطوط ، که اشاره اش به نقشهای روی پرچم آمریکاست. این روزنامه یک نظرسنجی از سربازان و نظامیانی که در عراق هستند ، انجام داده . این نقل قولیست از واشنگتن پست، 16 اکتبر 2003:
"در یک نظرسنجی از نیروهای آمریکایی توسط یک روزنامه وابسته به پنتاگون ، به نام "استارز اند استرایپز" از نیروهای آمریکایی در عراق ، 50% سربازان وضع روحی واحدهای خود را بسیار پائین اعلام کردند و گفتند که آموزشهای آنان ناکافی میباشد و برای حضور بیشتر در عراق نام نویسی نخواهند کرد."
میبینیم که در عراق ، نه تنها شرایط آنچنان که تا بحال پیش رفته بنفع بوش پیش نرفته ، بلکه حسابی هم توی دردسر افتاده . بخصوص در انتخابات آینده که مسئله عمده جمهوریخواهان است ، مسئله عراق دارد خیلی به بوش فشار میآورد. تا این حد که حتی احتمال برنده نشدن او هم میرود. در اینجا نقش رژیم در عراق هم یک مسئله دیگر است که شاید اتحادیه اروپا بتواند حداقل موقتا سعی کند که با کمک رژیم ایران کمی فشار را از روی آمریکا کم کند. واقعیتی است که رژیم ایران ، در آنجا مامورین فراوانی دارد و میتواند دست به تحریکاتی بزند. شاید آنها اینطور فکر میکنند که در صورتیکه رژیم ایران ، قرارداد الحاقی را امضا کند بعد ترتیباتی هم بدهند که مثل مسئله عراق نشود که این قضیه کش پیدا کند و رژیم ایران نیز همکاریهایی بکند در عراق با آمریکا و موقتا حداقل آمریکا را من فکر میکنم راضی کرده اند که از فشار بیشتر به رژیم چشم پوشی کند منتها این مسئله ضرب العجل ، هم چنان وجود دارد و این احتمالا به شورای امنیت خواهد رفت. ولی خطر حمله نظامی آمریکا را سعی میکنند بتعویق بیاندازند . از طرفی خود آمریکا نیز در شرایطی نیست که بتواند چنین حمله ای انجام بدهد. من فکر میکنم در صورتیکه این مسئله در شورای امنیت مطرح شود ، در بلند مدت حل نمیشود و بالاخره آمریکا و رژیم ایران بنحوی با هم درگیر خواهند شد. سیاست بین المللی رژیم تا کنون از طرفی دادن قراردادهای سودآور به کشورهای خارجی بوده و از طرف دیگر ترساندن و شانتاژ کردن آنان با اعمال تروریستی از طریق گروگان گیریهایی که انجام میدادند. و به همین دلیل بود که این کشورها – بخصوص اروپاییا- هم که پی منافع خودشان هستند ، هیچوقت با رژیم آنچنان جدی برخورد نمیکردند ولی الآن سلاحهای اتمی یک مسئله امنیتی هم برای آمریکا، هم برای اسرائیل و هم برای اروپاست. یعنی رژیم دیگر با شانتاژ و تهدیدات تروریستی نمیتواند اینها را ساکت کند و بهمین دلیل هم است که اتحادیه اروپا از یک طرف دلالی میکند که یک جوری شعله را پایین بکشد و از طرفی هم به رژیم فشار میآورد در چارچوب بیانیه حقوق بشر و از رژیم میخواهد که حقوق بشر را بیشتر رعایت کند و چیزی مثل خانم عبادی را هم پرتاب میکند بسمت افکار عمومی ایرانیان که آنها فکر میکنند جریان اصلاح طلبی را تقویت خواهد کرد .



پیام داخلی جایزه صلح نوبل
______________________________



در رابطه با انعکاس این مسئله در داخل ایران ، من چند نقل قول میخوانم تا ببینیم که نظر پیرامونیان چیست ، بخصوص در رابطه با اینکه آیا این جایزه به دو خرداد و تقویت جریان 2 خرداد بعد از خاتمی داده شده یا نه؟
خاتمی بالاخره چند ماه دیگر باید برود . شاید یک معنی دیگر سردی برخورد خاتمی با خانم عبادی این باشد که اگر خاتمی به ملاقات خانم عبادی میرفت، در اذهان این معنی بوجود می آمد که خانم عبادی ، دنباله خاتمی است و ایشان از تاثیرشان خیلی کاسته میشد. به نظر من این برخورد خاتمی با خانم عبادی خیلی معنی داراست. البته جناح دیگر رژیم هم که مطلقا در این رابطه چیزی نصیبشان نمی شود و به همین دلیل ضدیت میکنند.
اینک به چند انعکاس میپردازم:
جواد توسلیان ( همسر خانم عبادی) در روز 10 اکتبر2003 به خبرنگارخبرگزاری آسوشیتد پرس آقای" براین مرفی" در عکس العمل به دریافت جایزه صلح نوبل به خانم عبادی گفت:"
اصلاح طلبی جان دوباره یافت."
رمضان زاده معاون خاتمی در مصاحبه ای گفت:
این نشان دهنده این است که در جمهوری اسلامی ، شرایط طوریست که خانمها میتوانند به این درجه از فعالیت و کار برسند که جایزه نوبل به آنها تعلق بگیرد.
و سعی کرد این جایزه را به جیب خود بریزد.

از همه مهمتر انعکاسات خارجی چه در رویتر، چه در آسوشیتد پرس ، چه روزنامه های بزرگی که من مطالعه کردم ، همه تم اینها یک چیز بیشتر نیست ، که این جایزه میتواند جان دوباره به اصلاح طلبان بدهد و آنها را از آن موقعیت مایوس کننده ای که دارند خارج کند. اصلاح طلبان بلحاظ گفتمانی و نظری که مطلقا دیگر هیچ چیز ندارند. نظریه اصلاح طلبی خاتمی این بود که با استفاده از ظرفیت قانون اساسی جمهوری اسلامی میشود یکسری رفرمها انجام داد و یکسری شرایط حداقل را برای مشارکت مردم ایجاد کرد و اسمش را هم گذاشت مردمسالاری دینی. من مطمئنم که خود خاتمی هم میدانست که کارایی نخواهد داشت، منتها برای بقای رژیم هر فردی که واقعا معتقد به این رژیم است سعی میکند که کارهایی انجام بدهد.
موارد عکس العملها و انعکاساتی که این قضیه در جامعه و اپوزیسیون ایران داشت، طیف عظیمی است که یکسرش محکومیت هست که بله این یک توطئه است و امثالهم و سر دیگرش مجذوبیت مطلق است. همانطور که قبلا هم اشاره کردم نحوه بیان این جایزه که بسیار ناگهانی و شوکه کننده بود ، من این را معنی دار میدانم که توضیح میدهم.
این قضیه از آنجایی که حالت ناگهانی داشت، یک موج شعف و ذوق زدگی عجیبی را در ایرانیها بخصوص در خارج کشور – در داخل کشور آنچنان نبود- دامن زد و احساسات ملی و غروری که میرفت که فضای خفقان و شانتاژی ایجاد کند که کسی اساسا هیچ سوالی نکند که برای چه؟ و چرا؟ را بوجود آورد.
اگر دقت کنیم آن رسانه هایی که وابسته به 2 خرداد رژیم هستند، برخی از رسانه های تلویزیونی- من میتوانم بگویم همگی شان، یکی دو روز اول خطشان همین بود- و به همچنین جریانات 2 خردادی شناخته شده که همیشه دنباله رژیم در خارج کشورند، از قبیل حزب توده، اکثریت، بخشی از مشروطه خواهان و جمهوریخواهان ملی و هزارو یک اسم دیگر،اینها همه جوی ایجاد کردند که با شانتاژ و به وسیله های این چنینی سعی کردند فضایی بوجود بیاید که منتقدین را خفه کند. یعنی آن حالت ناگهانی هم به این خیلی کمک کرد. به نظر من 2 خردادی که مطلقا ورشکسته شده میخواست از این طریق ، یک فضای هیجانی و احساسی ایچاد کند که حتی دوام پیدا کند تا انتخابات آینده و از این طریق بتوانند حداقل کمی خرد ایرانیها را به پستوی خانه ها بفرستند و با تحریک احساسات ، افکار عمومی ایرانیها را به آن سمت و سویی که میخواهند، بکشانند. البته این نظر من است.
جهت دیگر و انعکاسات دیگری که داشت ، موضعگیریهای گروههای سیاسی بود که عمدتا این قضیه را تبریک گفتند در عین حال بسیاری تبریکات جهت معین و مشخصی داشت که اظهار امیدواری کردند که این جایزه درخدمت آن چیزی که واقعا نوبل تایین کرده یعنی خدمت به حقوق بشر و کودکان بکار زده بشود، نه بعنوان یک سرمایه برای تقویت دو خرداد. تنها گروه سیاسی بزرگ ، فکر کنم حزب کمونیست کارگری بود که پس از 3 روز – نمیدانم آیا منتظر بودند ببینند فضا چگونه میچرخد- یک اعلامیه بالا بلندی دادند و قضیه را به 2 خرداد مربوط دانستند.البته برخی افراد و گروههای فرهنگی از قبیل"کانون هنری ایرانیان آزادیخواه"همان روز اول،آن را افشا کردند.
سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت ، تبریک گفتند که این تبریک هم به خانم عبادی مثبت بود که خیلیها را انگیزاند که آیا اینبار قرار است شورای ملی مقاومت هم دنباله قضیه ای برود که عواقبش مشخص نیست!! من فکر میکنم تمام اینها قابل توضیح است. یعنی هم موضع حزب کمونیست کارگری درست است، من فکر میکنم دوستان عمدتا مارکسیست و برخی از این پان ایرانیستها – آنها هم چنین موضعی داشتند- که این مسئله را جلوجلو افشا میکنند، هم موضعی که مجاهدین گرفتند منتها بایستی دید با توجه به شرایط داخلی ایران ، این گروهها هر کدامشان چه نقشی میتوانند ایفا کنند.
2 خرداد دقیقا از این موضوع میخواست بعنوان یک شوک استفاده کند و همان استفاده ای را که در 2 خرداد 76 آن شوکی که از انتخاب خاتمی به مردم دست داده بود را به وجود بیاورد.
من اینجا نقل قولی میکنم از مصاحبه ای که همانروزی که از خانم عبادی در فرودگاه مهرآباد استقبال میشد، رمضانزاده ، معاون ریاست جمهوری رژیم با شخص خبرنگاری بنام" پیام" انجام داده.
"پیام: تصور میکنید انتخابات مجلس هفتم ، انتخاباتی باشد که خواسته های عمومی مردم را تجلی بخشد ؟
رمضانزاده: اگر حضور داشته باشند و برخی موانع هم که تعدادی از دوستان درست میکنند ، برداشته شود ، بله .......

پیام: آیا فکر میکنید این افتخار ملی که نصیب ایرانیان شده ، بر حضور مردم در انتخابات تاثیر داشته باشد و میتواند امیدهایی را برای اصلاح ببار بنشاند.
رمضانزاده : به جد معتقدم که اکنون میتوانیم مردم را بیشتر به حضور در پای صندوقهای رای تشویق کنیم."
بخشی از حکومت ایران چنین نظری دارد ، همسر خانم عبادی هم معتقد است که این جایزه ، جانی دوباره به اصلاحات در ایران خواهد بخشید، و........
اما ببینیم که خانم عبادی در این مورد چه گفته است.
خانم عبادی جدای از تاکید برروی مسئله اسلام بعنوان یک کل ، در سخنانشان که در خارج کشور داشتند بخصوص روی یکسری موارد خاص هم تاکید کردند که برای خیلیها که شاید تحت تاثیر جو اولیه بودند، از جمله خود من، اصلا باور نمیکردن چون آن جوی که راه افتاده بود و هیجانی که ایجاد شده بود کسانی که آن جو را دامن میزدند و چهره ایشان را معرفی میکردند ، ایشان را بعنوان یک فرد سکولار حقوق بشری که اصلا هیچوقت جزو جناحهای رژیم نبوده معرفی میکردند. من فکر میکنم بهترین مصاحبه ای که در این رابطه از خانم عبادی میتوانیم فاکت بیاوریم، مصاحبه ایشان با " نیوزویک"
است. که هنوز بر روی سایت mnsb.com موجود است و همچنین اظهار نظری که ایشان در" اشپیگل " داشتند. دو مصاحبه داخلی خانم عبادی هستند ، که یکی یک روزبعد از ورود به ایران است. یک مصاحبه با" شرق الاوسط" است که امروز چاپ شده و یک میزگرد تلفنی هم با رادیوی بی بی سی است که ایشان گوشه و کنار مسائل خودشان را گفتند که انتظارشان چیست و هدفشان چیست و بدنبال چه کارهایی هستند؟
در روزنامه " نیوزویک " بتاریخ 20 مهر 1382، که سایت خبری " گویا " -سایت مرکز 2 خرداد است - ترجمه این مصاحبه را درج کرده و بهترین ترجمه ایست که انجام شده خانم ماری والا از خانم عبادی میپرسد:
"نیوزویک : آیا جایزه شما نقطه عطفی برای دموکراسی در ایران است؟
شیرین عبادی: امیدوارم چنین باشد. من همواره در چارچوب قانون عمل کرده ام . هرگز کاری نکرده ام که غیرقانونی باشد. از اعتراضات بدون خشونت پشتیبانی میکنم ..."
من اینجا تکیه میکنم به چارچوب قانون. من فاکتهایی میآورم که خانم عبادی به چارچوب قانون جمهوری اسلامی معتقد هستند. برخلاف آن جوی که راه افتاده بود و میخواستند ما چیز دیگری را باور کنیم.
"نیوزویک: آیا فکر میکنید رژیم میتواند خود را اصلاح کند یا آنکه در بن بستی بین اصلاح گرایان و محافظه کاران گیر افتاده است؟
شیرین عبادی: من بر این باورم که هنوز هم امکان دارد رژیم را اصلاح کرد. اما اکنون برای اقدام و همچنین تفکر پراگماتیک چندان وقتی باقی نمانده است."
ایشان خیلی با شفافیت در جواب به این دو سوال، یکی اینکه در چارچوب قانون اساسی حداقل عمل میکنند ، حالا باور دارند یا نه چیز دیگریست. عمل کردن به چارچوب قانون معنی تایید آن قانون است. دیگری بر این باورند که اصلاحات در درون حکومت همچنان قابل اجراست و رژیم قابل اصلاح است و حتی با تجربه خاتمی هم هنوز این رژیم میتواند خودش را اصلاح کند. سوال بعدی در متن انگلیسی بطور مفصل پرسیده شده ولی مترجم خیلی خلاصه بشکلی که مفهوم رامیرساند ، ترجمه کرده است.
"نیوزویک : آیا حقوق بشر میتواند در یک جمهوری اسلامی وجود داشته باشد؟"
در متن اصلی میپرسد: شما مدتهاست که اصرار میورزید که حقوق بشرو جمهوری اسلامی و اسلام هیچ تناقضی باهم ندارند . آیا هنوز هم به این باور دارید؟
شیرین عبادی: بین یک جمهوری اسلامی ، اسلام و حقوق بشر تناقضی وجود ندارد. "
ایشان تاکید دارند که اگر در بسیاری از کشورهای اسلامی جنایت انجام میشود به نام اسلام نمیتوانیم قلمداد کنیم. من فکر میکنم خیلی واضح اینجا منظور ایشان از جمهوری اسلامی ، همین جمهوری اسلامی موجود درایران است.
ما در اینجا داریم با استناد به گفته های ایشان نظرات خانم عبادی را بیان میکنیم.
یک نظریه جالبتری که در یک میزگرد تلفنی، خانم عبادی با بی بی سی داشتند ، این است که ایشان حتی اشاره میکنند که فقه اسلامی هم با حقوق بشر میتواند آشتی پیدا کند. یعنی نه تنها خود اسلام و جمهوری اسلامی با حقوق بشر هیچ تناقضی ندارند بلکه حتی فقه اسلامی یا فقه شیعه هم میتواند چنین رابطه ای داشته باشد با حقوق بشر. من توضیح خواهم داد که چرا ایشان این حرف را میزنند و اعتقاد ایشان اصلا چیست؟ چون در مصاحبه دیگری که با " الشرق الاوسط" انجام دادند ، دقیقا توضیح میدهند که چرا ایشان این حرفها را میزند و ایشان واقعا به این صحبتها اعتقاد دارند و اینها باورهای ایشان است.
مصاحبه بعدی ، مربوط به " تاگس سایتونگ " چاپ آلمان میشود.
"تاگس سایتونگ : آیا ممکن است همان سرنوشتی که برای سان سوکی در برمه اتفاق افتاد ( خانم آنگ سان سوکی ، برنده جایزه صلح نوبل در سال 1991 هستند) که علیرغم جایزه صلح نوبل، ایزوله شده و خطر برایش وجود دارد، در ایران هم شبیه آن اتفاق بیافتد ؟
عبادی: چنین عقیده ای ندارم. جمهوری اسلامی هرگز خانواده های فعالین حقوق بشر و یا کسانی را که به آنها نزدیک بوده اند را مورد حمله قرار نداده است. بغیر از اولین سالهای پس از انقلاب 1979، اما زمان انقلاب پایان یافته است . اکنون زمان رفرم و تغییر است."
خانم عبادی جدای از اینکه تاکید میکنند به یک مسئله ای که من فکر میکنم اصلا درست هم نباشد ، البته باید دید که منظور خانم عبادی از فعالین حقوق بشر چه کسانی هستند. به نظر من ، منظور ایشان افرادی که منتسب به بنیاد خودشان هستند ، باید باشد. در غیر این صورت ما اگر گنجی و سازگارا و خودیهای رژیم را هم جزو فعالین حقوق بشر، با توجه به افکار خانم عبادی بدانیم ، میبینیم که بخصوص ملی – مذهبیها که اکثرا خودشان را فعالین حقوق بشر و دموکراسی میبینند ، تمام خانواده های اینها نه تنها تحت فشارند بلکه پیرمردی مانند سحابی هم در همین زندانهای 2 خرداد مورد تجاوز قرار داده اند. نقل است از قول سحابی که گفته من به بازجو گفتم لطف کنید و من را بکشید. چون من طاقت چنین شکنجه هایی را ندارم. یعنی از آنها درخواست کرده که اعدامش کنند. اینها واقعیاتیست که در جامعه ایران وجود دارد. من البته معتقد نیستم خانم عبادی ، در این گونه کارها نقش دارند ولی همینها اعتقادات ایشان است و به آنها معتقد هستند .
اکنون به مصاحبه خانم عبادی در ایرنا بتاریخ 22 مهر1382= 14 اکتبر 2003 بپردازیم ایشان چیز دیگری هم در فرودگاه گفته بودند ، که شاید برای ما ایرانیها جالب نباشد( با توجه به ذهنیتی که داریم):
ایرنا 22 مهر=14 اکتبر
خانم عبادی که بسختی از میان ازدحام جمعیت و خبرنگاران داخلی و خارجی عبور میکرد ، از زنان حاضر در مراسم استقبال خواست تا با شعار الله اکبر ، راه را برایش باز کنند.
مصاحبه کامل ایشان یکروز پس از ورود به تهران، در خبرگزاری کار ایران بیان شده که در آن خانم عبادی خواهان اتحاد همه فرزندان ایران شدند.
ایلنا
شیرین عبادی : اجازه دهید همه فرزندان این مرز و بوم ، متحد و واحد ایرانی آباد و آزاد داشته باشند.
خانم عبادی چند اشاره مشخص میکنند :
یکی اینکه تاکید میکنند بر روی مسلمانان و اینکه ملت ایران خواهان خشونت نیستند ، خواهان جنگ و درگیری نیستند ، خواهان صلح و آشتی هستند و پیام مشخصی که به ایشان جایزه داده اند این است که صلح و آشتی از حقوق بشر عبور میکند.
وظیفه من این است که پیام صلح هموطنانم را به گوش جهانیان برسانم و بگویم ملت شریف ایران ، از خشونت ، جنگ و درگیری بیزارند.
در جایی دیگر ایشان میفرمایند:
فلسفه بنیادی حقوق بشر این است که از جنگ جلوگیری کند و اعطای این جایزه به کسی که خدمتگزار حقوق بشر بوده به معنای قبول این مفهوم است که صلح از حقوق بشر می گذرد.
ایشان در جای دیگری به پیام پاپ اشاره میکنند و به جنگهای صلیبی و اینکه پاپ با پیام دادن به ایشان ثابت کرده ، جنگهای صلیبی همان موقع هم بیمورد بوده . در تمامی سخنان این مصاحبه تاکید بیشتری است برای اینکه قصد جایزه صلح نوبل که خانم عبادی هم میدانند و این وظیفه رابعهده گرفته اند، گویا جلوگیری از یک جنگ بین رژیم ایران و آمریکاست. البته این یک بعد از قضیه است. و این جنگ هم شامل یک جنگ بزرگتر مذهبی میشود و جنگ کوچکتر احتمالی بین رژیم ایران و آمریکا خواهد بود و ایشان تاکید میکنند که وظیفه شان است که به تمام دنیا منتقل کنند که ایران خواهان جنگ نیست . بخشی از دولت ایران نیز چنین نظری دارد ( عمدتا نیروهای 2 خرداد).
قسمت دیگر، مصاحبه ایشان با" الشرق الاوسط"هست. در این مصاحبه خانم عبادی صراحت لهجه بیشتری دارند. یک تفاوت هست در گفته های ایشان در خارج کشور و داخل کشور . در داخل کشور وقتی صحبت میکنند مخاطبشان ایرانیها ست بصراحت نمیگویند که مثلا جمهوری اسلامی با حقوق بشر تناقض ندارد ولی در خارج این را بیان میکنند. به نظر من پیام چند بعدی جایزه صلح است که قرار است تاثیرات چند بعدی در داخل و خارج ایران بگذارد، ما نبایستی این مسئله را جدا از نحوه پیامرسانی ایشان بدانیم. این صریحترین اظهار نظریست که ایشان در رابطه با دین و دولت کرده اند.
شیرین عبادی در مصاحبه تلفنی با " الشرق الاوسط " گفته است به نفع دین است که از سیاست جدا گردد و خاتمی یک فرصت تاریخی برای انجام اصلاحات در ایران را از دست داد و مردم از وی عبور کرده اند . او در پاسخ به این سوال که آیا امکان دارد بدون توسل به خشونت ، رژیم فعلی را اصلاح کرد ، میگوید: آری . چنین چیزی امکان دارد. زیرا از خشونت یک نتیجه پایدار حاصل نمیشود من معتقد هستم که میتوانیم در چارچوب قانون اساسی ، فعالیت نموده تلاش کنیم از طریق امور قانونی ، تغییرات لازم در آن بوجود آوریم.
ایشان بصراحت میگویند که معتقد است که میتوانیم در چارچوب قانون اساسی فعالیت کنیم. یعنی هنوز بعد از 2 خرداد هم فعالیت در چارچوب قانون اساسی ممکن است و هم زمان ایشان خودشان را سمبل حقوق بشر و آزادی میدانند. یعنی منظورشان اینستکه میشود در چارچوب همین قانون اساسی رژیم هم حقوق بشر و دموکراسی را ساری و جاری کرد. ابزاری که ایشان اینجا اعلام میکنند هم که تلاش کنیم از طریق امور قانونی تغییرات لازم در آن بوجود آوریم. یعنی از طریق امور قانونی بیاییم قانون اساسی جمهوری اسلامی را تغییراتی درش بوجود آوریم. البته این گفته برای من قابل فهم نیست که چگونه میشود با ابزار قانونی ، قانون اساسی یک کشور را زیر سوال برد. قوانین دیگر معمولا مشروعیت خود را از قانون اساسی میگیرند و هیچ قانون ثانویه یا لایحه هایی که در مسائل قضایی تصویب میشود را نمیتوانیم مبنا قرار بدهیم برای نفی اصل آن. ایشان هم تضمین کننده قانون اساسی نیستند یعنی نمیتوانند در آن قانون دست ببرند.
در جای دیگر این مصاحبه میگویند:
خاتمی تنها منادی اصلاحات بشمار نمی آید و شکست حکومت او در پیش بردن اصلاحات بمعنی شکست اصلاحات نیست. در همه حال دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی در حال اتمام است اما آن به معنای پایان خواسته ها و آرزوهای ملت ایران نیست.
منظور ایشان این است که خاتمی کار خودش را کرده و اصلاحات بایستی از یک کانال دیگری ادامه پیدا کند.
شیرین عبادی درباره چگونگی انجام تغییرات در رژیم فعلی ، تاکید میکند : نمیتوان مجرای رویدادهای تاریخی را از قبل پیش بینی کرد. چنین تغییراتی ممکن است از طریق انتخابات صورت گیرد. چیزی که ما به آن نیاز داریم یک قانون انتخاباتی تعدیل شده است. یعنی دقیقا تضاد و اختلافی که الآن خیلی تیز است بین جناحهای 2 خرداد و خامنه ای ، مسئله نظارت استصوابی و قانون تعدیل انتخابات است که این شاید 2 سال است که به مجلس ارائه شده و خامنه ای رسما حتی از ارائه این لایحه به مجلس و رای گیری در باره آن جلوگیری کرد. این حادثه اتفاق افتاد و فکر کنم یکسال بعد از انتخابات دوم خاتمی که تقریبا میشود دو سال پیش.
تاکید مجدد خانم عبادی در اینجا هم بر اینکه از طریق انتخابات این مسئله باید صورت بگیرد و قانون انتخابات فقط تعدیل بشود جالب توجه است.
با توجه یه مجموعه این ایده ها ، ایشان حداقل بلحاظ ذهنی ، یک فرد معتقد به جمهوری اسلامی هستند.
اشخاصی مثل گنجی از این مسائل عبور کرده اند. گنجی صراحتا در مانیفست جمهوریخواهان خود مینویسد که اساسا جمهوری اسلامی با دموکرسی نمیتواند سازگار باشد. یعنی حکومت اسلامی انتظار اینکه درش دموکراسی بوجود بیاید غیر ممکن است ولی خانم عبادی به چنین چیزی اعتقاد ندارند. ایشان میگویند ممکن است. حتی سروش که افکارش بشدت ارتجاعی است ما میبینیم که در مقالات متعدد ، اینکه فقه حوزه علمیه یا فقه شیعه بتواند حتی در قرون اخیر نقشی در دولت داشته باشد را رد میکند و فکر میکند که فقه شیعه اساسا متعلق به این دوره نیست و در حکومت نبایستی نقشی داشته باشد ولی خانم عبادی بصراحت میگویند حتی فقه هم با حقوق بشر آشتی پذیر است.
اگر قانون اساسی جمهوری اسلامی ظرفیتی داشت که میشد از آن طریق تغییراتی در آن بوجود بیاوریم حداقل 7 سال است خاتمی دارد با به اصطلاح20 میلیون رای این کار را میکند و این کار انجام نشده است. حتی اگر قانون انتخابات هم تعدیل بشود ، باز این سیستم ، مبنائن و ساختارا به یک ساختار مافیایی تبدیل شده که باندهای مختلفی در آن وجود دارند. این باندهای مافیایی امکان دارد همدیگر را هم بکشند ولی هیچکدام از آنهایی که تلف میشوند دراین درگیریها، به نظر من بعنوان شهید آزادی نباید قلمداد بشوند. ساختارا مبتنی بر جنایت و یک حکومت مافیایی است. و فکر میکنم کسی به این شک نداشته باشد. ولی تا آنجایی که به بعد نظری مربوط میشود ، خانم عبادی تمامی این خواسته هایی که فکر میکنند هنوز میشود در چارچوب قانون اساسی رژیم دموکراسی داشت و حقوق بشر داشت و حتی فقه را هم آشتی داد و ... اینها بر این مبناست که ایشان ما را توجه میدهند به قوانین ثانوی در اسلام. به نظر میرسد که این تنها دلیلی هم هست که من تا حالا از ایشان دیدم . خوب شما که اینقدر وعده های اینگونه میدهید ، به چه وسیله ای میخواهید این کارها را انجام بدهید.؟!!
من فکر میکنم مجموعه این اعتقاداتی که خانم عبادی دارند ، اساسا با این جمله ای که دین و دولت از هم جدا باشند ، سازگار نیست . یعنی کاملا متناقض است و حتی مطرح کردن اینکه از طریق ثانوی ما میتوانیم قانون فقه را مثلا متناسب دموکراسی و حقوق بشر کنیم ، نشان دهنده این است که ایشان بالاخره به حکومتی که فقه در آن نقش دارد معتقدند. در نتیجه نمیتوانند بگویند من خواهان جدایی دین از دولت هستم. چون کسی که خواهان جدایی دین از دولت است معتقد به این نیست که به فقه در حکومت میشود نقش داد.
احکام ثانوی چه هستند؟
در شیعه اصلی وجود دارد به نام اجتهاد و احکام را هم چهار سرچشمه برایش میگیرند : 1- قرآن 2- سنت 3 - اجماع 4- عقل
اجماع ، یعنی که مسئله ای شرعی که علمای شیعه بر روی آن توافق کنند. در صورتیکه در قرآن و سنت وجود نداشته باشد یک قانون فقهی جدید درست کنند .
مشکلی که در رابطه با قانون ثانوی وجود دارد، مشکل عملی آن است. مثلا خمینی شطرنج وشکلی از موسیقی را که در گذشته حرام محسوب میشد، با استفاده از همین قوانین ثانوی که در اسلام وجود دارند، حلال اعلام کرد. اولا مجتهدی باید این قوانین ثانوی را برای ما ایرانیها یا برای خانم عبادی صادر کند که مثلا حقوق زن و مرد برابر است. یا زن و مرد ارث مساوی میبرند که ایشان بتواند بعنوان یک اصل فقهی وارد قوانین جاری مملکت کند . به نظر من وقتی که ایشان میگوید از طریق امور قانونی منظورشان چنین تصوریست . ولی اگر ما نگاه کنیم به وضعیت روحانیت شیعه که مراکز مختلفی دارند و همیشه هم با هم رقابت دارند این آیت الله ها حتی در شرایط عادی هم با یکدیگر رقابت میکنند، چون مسئله پول و امکانات در میان است. میدانیم که در شرایط عادی که وابسته به حکومت نباشند ، آیت الله های بزرگ که درآمدشان از طریق مقلدینشان تامین میشود و با پولی که مقلدین به اینها میپردازند، آیت الله ها به حوزه های علمیه و مدارس خودشان پرداخت میکنند و اماکن خودشان را اداره میکنند. در نتیجه هر چه پول بیشتری داشته باشند ، میتوانند درصد بیشتری پرداخت کنند به طلابی که مشغول درس هستند و این طلاب معمولا 2 ماه درسال به روستاها و شهرها برای تبلیغ ، ماه محرم و رمضان میروند و خود اینها بسته به اینکه کدام آیت الله را به فلان فرد روستایی معرفی کنند، آن فرد روستایی مقلد آن آیت الله میشود و از این طریق درآمدی از طریق خمس و سهم امام و ذکات و ... به درآمد آیت الله اضافه میشود. شیخ یا طلبه هم و واعظ و روضه خوان هم معمولا کسانی را بعنوان مرجع معرفی میکند که پول بیشتری به آنها بدهند. در نتیجه میبینیم که یک چرخه ایست که هرچه یک آیت الله امکان مالی بیشتری داشته باشد ، نفوذش در حوزه بیشتر است و خود این امکان بیشتری برایش ایجاد میکند برای درآمد بیشتر. پس اینها همیشه در حال رقابت هستند. سازمان روحانیت شیعه به شکلیست که احتمال اینکه اجماعی سر یک اصل ایجاد شود شانسش خیلی کم است، آنهم اصلی که با نص قرآن مخالف باشد. مثلا قرآن صراحتا میگوید سهم ارث برای زنان نصف مرد است و شهادت زن هم نصف مرد است. پس اگر بخواهیم این اصل را که بشکل قوانین فقهی در حوزه ها و الآن هم در قوانین جمهوری اسلامی وجود دارد، را نقض کنیم، باید یک اجماع مشخصی از تمام آخوندها باشد. تازه اینها اگر همه حاضر بشوند نص صریح قرآن را نفی کنند وبعد یک قانون ثانوی را ارائه بدهند که تمام اینها به نظر من چیزی شبیه به همان حرفی است که حجاریان زد. حجاریان گفت چیزی حدود 700 سال.
ما بایستی به آخوندها و خانم عبادی 700 فرصت بدهیم که ایشان از طریق قانونی ، قوانین جمهوری اسلامی را یا حقوق بشر آشتی دهند و بر جامعه ایران ساری و جاری کنند و این نشان دهنده غیر ممکن بودن این است. البته خانم عبادی معتقد است به این حرفها و اعتقادات خودشان را بصراحت بیان میکنند. ولی من فکر نمیکنم هیچ آدم جدی سیاسی بتواند روی این قبیل بنیادهایی مثلا حرکت سیاسی انجام دهد. خوب خانم عبادی میگویند که ایشان یک فرد سیاسی نیستند. هر چند که اظهار نظرات ایشان همه سیاسی است ولی ایشان حتی گفتند که در حکومت شرکت نخواهند کرد و این کار درستی هم هست. کار ایشان کار حقوق بشریست. این تا آنجایی بود که مربوط به ذهنیت میشود. من فکر میکنم خانم عبادی طرز تفکر و ذهنیتشان حتی از جنس نیروهای جناح چپ جناح دو خرداد هم نیست یعنی بیشتر به آن نیروهای مرکزی جناح دو خرداد نزدیک است . گروههای 18 گانه 2 خرداد که البته همگی دستشان در جنایت است، اینها از راست راست ( البته راست و چپ بیان کردن برای این نیرو واقعا فقط بیان است وگرنه اینها همه اعتقادات خاصی دارند که اکثرا تا بحال دستشان در جنایت بوده ) شامل حزب سازندگی است که تکنوکراتهایی هستند که از دوره رفسنجانی قدرت را در دست داشتند و بعد از 2 خرداد در این حزب جمع شدند و در سمت راست این جبهه هستند. یعنی منتها الیه جبهه دو خرداد، طرفداران رفسنجانی هستند و اکثرا تکنوکرات و تحصیلکرده غرب و ... کارشناسهای رژیم هستند. در جناح چپ به دفتر تحکیم وحدت میرسیم. به نظر میرسد افرادی مانند گنجی و طبرزدی وحتی سروش هم از این ایده های 2 خردادی عبور کرده اند. حالا اگر من بخواهم جایگاه ذهنی و تفکر خانم عبادی را با توجه به تمامی فاکتهایی که برشمردم ، تفکر ایشان را در طیفی قرار بدهیم، ایشان به دفتر تحکیم وحدت که نزدیک نیستند. چون تحکیم وحدت الآن گویا خودش را جدا کرده از این جبهه . ایشان به گنجی و امثالهم هم نزدیک نیستند. چون گنجی بصراحت اعلام میکند که جمهوری اسلامی با دموکراسی جمع پذیر نیست. به سروش هم حتی نزدیک نیستند چرا که سروش هم میگوید دوره فقه اسلامی گذشته و باید این را دور ریخت. من فکر میکنم بلحاظ تفکر و اندیشه و همچنین جایگاه اجتماعی به کارگزاران سازندگی نزدیکند. چون ایشان هم تکنوکرات هستند در رشته تحصیلی خودشان که در این زمینه متخصص هستند و افکارشان هم با جناح چپ دو خرداد اصلا سازگاری ندارد. در نتیجه به نظر من ایشان بلحاظ طیف فکری در این طیف قرار میگیرد و جایگاهشان آنجاست. ما یک سابقه دیگر هم ازکارهایی که خانم عبادی انجام داده میبینیم . ایشان یک خانم خیری هستند. من معتقدم که ایشان یک خانم صادق و خیری هستند و این گفته هایی را که بیان میکنند اعتقادات ایشان است. تنها اشکال اینجاست که برخی بخصوص این عوامل جمهوری اسلامی در خارج کشور میخواهند او را چیزی که نیست معرفی کنند و به زور به افکار عمومی جهانیان قالب کنند، ایشان بسیار کارهای حقوق بشری و در رابطه با حقوق کودکان انجام داده اند که من فکر میکنم بیشتر در چارچوب فعالیتهای خیریه می گنجد . و از نظر تخصصی ایشان یک متخصص هستند و بلحاظ سابقه کار یه هم چنین .
ببینید اگر یادتان باشد برای اولین بار نام خانم عبادی همراه بایک جریانی که رسانه های غربی مطرح میکردند بنام فمینیست اسلامی مطرح شد . در دوره ای بود که رسانه های غربی تاکیدشان بر رفرمیست و مدره بودن رفسنجانی بود. من اولین باری که اسم ایشان را شنیدم در دوره رفسنجانی بود. بدین شکل که یک طیف از خانمهایی چون فائزه هاشمی رفسنجانی ، مهرانگیز کار، خانم عبادی و ... اینها تزی بعنوان تز فمینیست اسلامی و اینکه از طریق ایده های خودشان میتوانند قوانین اسلامی را تعبیر و تفسیر جدیدی ازش بکنند . زن و مرد را حتی مساوی هم قرار بدهند و....مطرح می کردند. در این رابطه آنها یک سری N.G.O. بوجود آوردند. نظریه دیگری هم هست که این" ان جی او" ها اساسا بر اساس خواست سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی که به رفسنجانی وام داده بودند انجام می شد، یعنی یکی از خواسته هایشان این بود که نهادهای مدنی در ایران ایجاد شود و این نهادهای مدنی را هم رفسنجانی از طریق دور و بریهای خودش سعی کرد یکسری بنیادهایی بظاهر مستقل ، مثل بنیاد کودک و ضد خشونت و و... ایجاد کنند. خانم عبادی اولین باری که سابقه کارهایشان را حداقل من از این رسانه های غرب شنیده ام آنجا بود. پس بلحاظ سابقه کاری ایشان هم و آن جمعی که ایشان معرفش بودند در ابتدا، به نظر من ایشان به همان طیف سرداران سازندگی – آنها هم جناحهای مختلف دارند و به یاد میآوریم که شهردار تهران را به زندان انداختند بدلیل تضادهایی که ایشان پیدا کرده بودند- نزدیکترند.
یک چیزی که در رابطه با موقعیت زنان در جمهوری اسلامی به نظر من قابل تشخیص است و شاید ذکر آن کمک کند برای درک موقعیت خانم عبادی ، این است که اگر نگاه کنیم تمام خانمهایی که در جمهوری اسلامی نقش سطح بالایی همچون نمایندگی مجلس یا مشاور ریاست جمهوری دارند، تا آنجایی که من میدانم همه بلااستثنا اعتبار سمتهایشان ناشی از نقوذ و اعتبار مردانشان است. بدین شکل که خاتمی ، همسر خودش را به معاونت دفتر ریاست جمهوری در امور زنان منتسب میکند. خانم اعظم طالقانی که اعتبارشان را از پدر گرفته ، سالهاست نماینده مجلس است. چندین خانم دیگر هم هستند که یکی از آنها همسر میر حسین موسوی نخست وزیر دوره جنگ است . شاید یک مورد هم ما نتوانیم پیدا کنیم که خانمهایی که حتی به این سیستم معتقد هستند ، ولی نقوذ خانوادگی از طریق مردهایشان ندارند، توانسته باشند جایگاه و مقامی در جمهوری اسلامی پیدا کنند. شاید این هم رابطه ای باشد قابل تشخیص . نظر من اینستکه جایگاه پراتیکی که خانم عبادی ایستاده اند یعنی آن جایگاهی که در عملکرد ، ایشان ایستاده ، جایگاهی است که ذهنیت ایشان ایجاب نمیکند. اگر شرایط حداقلی برای زن در ایران وجود داشت ایشان البته قبل از اینکه جایزه صلح نوبل را بگیرند بایستی در سطح وزیر و وکیل به جمهوری اسلامی خدمت میکردند. منتها دلیل اینکه این اتفاق نیافتاده دقیقا این است. زن در جمهوری اسلامی بدون اینکه پشتوانه مردانه داشته باشد به جای بالایی نمیرسد و خوب طبیعت کار ایشان که کار خیریه است هم باعث شده که یک دوگانگی بین شخصیت واقعی اجتماعی ایشان و طرز تفکر او یه وجود بیاید که بدلیل زن بودن و حقوقدان بودن و تحصیلکرده بودنشان ، او را در یک موقعیتی قرار میدهد که خارج از رژیم و حتی دو خرداد قرار میگیرند، هر چند که ایشان بلحاظ ذهنی و طرز تفکر به طیفهای میانی دو خرداد تعلق دارند و این هم از طینت رژیم ایران ناشی میشود.
این چیزهایی است که مجموعا از گفتار خانم عبادی من تشخیص میدهم و قابل استناد است. حرفهایی که ایشان در آینده خواهند زد، نشان خواهد داد که بالاخره این قضیه به کجا خواهد رفت . آیا این جایزه قرار است که اکسیژنی باشد برای تن مرده اصلاحات حکومتی در ایران یا اینکه میخواهد یک خدمت بزرگتری بکند برای عبور از جمهوری اسلامی در ایران.
اما در رابطه با گروههای سیاسی مفهومی که من میفهمم این است که موضع گیری شورای ملی مقاومت و مجاهدین یک پیام خاصی در آن نهفته است که ناشی از تاثیر یا پیام همین جایزه صلح است که بایستی به آن بپردازم. در جامعه ایران ما یکسری نیروهای محافظه کار یا اصلاح طلبی داریم که برخی از اینها یا اخیرا از جمهوری اسلامی عبور کرده اند ( چارچوبا) مثل گنجی و طبرزدی که اینها میگویند جمهوری باید لائیک باشد. یا اینکه در گذشته به چارچوب جمهوری اسلامی معتقد نبوده اند و حتی اگر معتقد هم بوده اند با تفسیر خاص خودشان اعتقاد داشتند. یکسری نیروهای غیر دولتی هستند ولی شیوه ای که برای مبارزه شان انتخاب میکنند، شیوه غیر قهرآمیز و آشتی جویانه و قانونی است. مثل آقای داریوش و پروانه فروهر که ایشان را حتی سر بریدند. این طیف نیرو را میشود طیف اصلاح طلب غیر حکومتی نامید . شیوه ای که اینها به آن معتقدند شیوه انقلاب نیست. همانگونه خانم عبادی بارها تاکید میکنند که ایشان خواهان انقلاب نیستند. عملا از آنجایی که این نیرو در جامعه امکان مانور ندارد، تا بحال نقش اینها این بوده که اینها مشروعیت به رژیم میدادند . حتی اگر که وارد ساخت و پاخت با رژیم نمیشدند خود حضور اینها باعث میشده که کمی غلط انداز باشد شرایط جامعه ایران. شرایط جامعه ایرانی که هیچگونه دگر اندیشی را تحمل نکرده طی این سالیان. حضور جریانی مثل نهضت آزادی و تداوم لنگان لنگان حیاتش ، این توهم را میتواند رژیم با اتکا به آن برای خارجیها به وجود بیاورد که ببینید ما آنچنان که شما و سازمانهای حقوق بشری فکر میکنند و گزارش میدهند بد هم نیستیم، بالاخره اینگونه نیروها هم هستند. بعضی از این نیروها کاملا و عاملا و عامدا خودشان نه تنها این نقش را پذیرفته اند که به شکل فعالانه وارد مراوده با رژیم هم میشوند. مثلا رژیم در جاهایی که مثلا مشکل امنیتی دارد و وحشت میکند از اینکه مبارزات مردم به سمت و سوی مبارزه قهرآمیز برود، اینها به عنوان عوامل غیر حکومتی حداقل در عرصه نظری سعی میکنند رژیم را کمک کنند. مثل نهضت آزادی و ... تا این حد پیش رفتند. آین نیروها هم یک طیف هستند ،(نیروهای خارج از حکومت که بشیوه مبارزه غیر انقلابی معتقدند و به اصلاح معتقدند ، البته نه اصلاح این حکومت – خیلی از اینها عبور کرده اند-) که نزدیکترینشان به حکومت مثلا همین نهضت آزادیست که اینها هر جور شده با حکومت در عرصه های نظری و حتی در برخی موارد عرصه های عملی همکاری کردند. طیف دیگر که وارد باندهای مافیایی رژیم شده بازماندگان باندهای مافیایی حزب توده و اکثریت است که اینها اصولا جزیی از این باندها شده اند و روابط دارند . ولی آنها هم بالاخره در حاشیه هستند. این طیف اگر دقت کنیم از یکطرف سر به درون رژیم میبرد که خود توده و اکثریت و.... بعد نهضت آزادی هستند و از طرف دیگر ختم میشوند به طبرزدی و بخصوص حزب ملت ایران و برخی ناسیونالیستهای ایرانی. اینها یک طیف نیرو هستند که هم ملی – مذهبی هستند و هم ناسیونالیسم . زمینه ای ایجاد شده که خانم عبادی با اعتباری که بدست آورده اند در صورتیکه خودشان مایل باشند میتوانند به سمت این نیرو بروند، بجای اینکه بسمت دو خرداد یا باندهای حکومتی از قبیل حزب مشارکت یا حتی دفتر تحکیم وحدت ، بروند بسمت آن نیروهای غیر حکومتی که حتی بلحاظ شیوه مبارزاتی هم به ایشان نزدیک هستند ، بروند این یک احتمال است .
با توجه به اعلام جبهه همبستگی که از طرف شورای ملی مقاومت ، یکسال پیش انجام شد، یکی از بندهایش این بود که جبهه همبستگی ملی که ما حاضریم تشکیل بدهیم، الزامی به این ندارد که کسی به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشته یا نداشته باشد. من فکر میکنم بعد هم گفتند که اصلا اعلان این جبهه روبه داخل دارد ، شاید منظورشان چنین نیروهایی باشد که گفتم. اینجا مسئله ای بود که شورای ملی مقاومت با اعلام تبریک به خانم عبادی این چراغ سبز را دادند که چون مشکل اصلی ما الآن مشکل ملی است، کشور ما احتمالا مورد هجوم نظامی سهمگینی قرار خواهد گرفت ، خرابیهایی که در چشم انداز است اصلا غیر قابل تصور خواهد بود . مسبب همه اینها هم دروحله اول رژیم ایران است. یعنی این رژیم ایران است که کشور ما را به اینجا رسانده که در جایی قرار گرفته که اتفاق چنین فاجعه ای برایش ملموس است. آنجا هم گزینه های مختلفی است یعنی آمریکاییها بستگی دارد که روی چه نیرویی میخواهند سرمایه گذاری کنند.آ یا میخواهند در کنار نیروی آزادیخواه و مستقل جامعه ایران بایستند یا نه ، میخواهند ایران را اشغال کنند و پسر شاه را هم بگذارند آنجا. اینها احتمالات مختلفی است که در ایران اتفاق میافتد و یک چیز ذهنی نیست و در چشم انداز است. به نظر من نیرویی مانند شورای ملی مقاومت که خودش را یک نیروی ملی و مسئول میبیند ، این چراغ سبزی که نشان داد، یک معنی تاریخی هم دارد. تصور کنید اگر بدترین حالت که اشغال مستقیم نظامی ایران توسط آمریکا و گذاشتن یک حکومت مطلقا نوکر ، یا حتی گماردن یک ژنرال آمریکایی برای حکومت در ایران مثل اتفاقی که در عراق افتاد، اتفاق بیافتد،هیچ نیروی ملی و مستقلی سودی ازآن نخواهد برد. فردا تمامی این نیروهایی که چنین ادعایی دارند، بایستی جواب پس بدهند و این است که مواضع امروزشان مبنای قضاوت تاریخی قرار خواهد گرفت. یک پیام تاریخی دارد و پیامشان هم خیلی مشخص است به خانم عبادی که شما الآن یک موقعیتی برایتان ایجاد شده که میتوانید با این فرصتی که بدست آورده اید ، با این اعتبار جهانی که دارید ، این نیروهای ملی و مستقل ما را کمی به هم نزدیک کنید، چون ما بعنوان یک ملت مستقل بالاخره یکسری نیروهای ملی بیشتر نداریم، نیروهایی که غیر وابسته باشند. این نیروها هم در خارج کشور بطور عمده شورای ملی مقاومت و کمونیستهای ما هستند و در داخل کشور هم همین اصلاح طلبهای غیر حکومتی و ناسیونالیستها و گروههای دانشجویی مخفی که بدلیل استبداد مذهبی وحشتناک امکان اعلان نظر ندارند. مثل رفراندوم روی دیوارها. ما چنین جنبشهایی هم در ایران داریم. برخی از اینها هم به کار نظامی معتقدند . از طرفی نیروهای خود شورای ملی مقاومت و کمونیستها هم بالاخره یک بخش فعالشان در داخل کشور است. هرچند مخفی . همه این نیروها جایشان در کنار هم است در مقابل یک دشمن خارجی که امکان دارد یک فاجعه بوجود بیاورد ، اگر که بدترین گزینه را انتخاب کنند که حمله مستقیم به ایران است و تصمیم بگیرند که اساسا ما نمیخواهیم مملکت ایران یک مملکت مستقلی باشد و به همین دلیل کنار نیروهای مستقل ایرانی نخواهیم ایستاد که حداقل در رابطه با شورای ملی مقاومت تا حالا چنین نظری داشته اند، خیلی طبیعی است که چراغ سبز معنی اش اینستکه : شما که تا بحال ما را متهم میکردید که ما با گزیدن استراتژی مبارزه قهرآمیز که به ما تحمیل شده ، قدرت مانور را از شما گرفته ابم، در حال حاضر که ما هیچگونه عملیات نظامی انجام نمی دهیم ، این گوی و این میدان ، ما از شما حمایت هم میکنیم. شما بروید و این موقعیت را تبدیل به یک فرصت تاریخی کنید که تمامی این نیروهای ملی ما زیر یک شعار اساسی بتوانند جبهه گسترده قوی تشکیل بدهند که در هر حال یک وزنه اساسی باشد در داخل ایران که روی سیاستهای آمریکا هم خود بخود تاثیر خواهد گذاشت. یعنی خانم عبادی الآن میتواند این کار را بکنند یا اینکه در چارچوبی که بلحاظ ذهنی قرار دارند بمانند و کمک کنند به تداوم این رژیم که این رژیم هرچه بیشتر تداوم پیدا کند امکان آن فاجعه حمله مستقیم آمریکا به ایران گسترده تر خواهد شد. حالا چرا مجاهدین چنین پیامی میدهند ولی حزب کمونیست کارگری جای دیگری میایستد و من هر دوشان را تایید میکنم، اینستکه مجاهدین از نظر سابقه تاریخی نیرویی است که از جبهه ملی بیرون آمده و بعد هم از نهضت آزادی و میشود گفت از یکطرف تمایلات عدالتخواهانه دارند که وصل میشود به تمایلات نیروهای چپ ما ، از طرفی تمایلات ملی و مذهبی دارند که به نیروهای ملی – مذهبی وصل میشوند، از طرفی تمایلات ناسیونالیستی درشان قوی است ، همه اینها را که روی هم بگذاریم وظیفه ای که شما در چنین شرایطی که چنین فاجعه ای میخواهد بوجود بیاید، روی دوش چنین نیرویی میگذارید، فرق میکند با نیرویی که حتی اگر پشت چنین قضیه ای برود ، تنها انرژی خودش را به هدر میدهد. مثل جریانهای مارکسیست – لنینست ما. من فکر میکنم اصلا لازم بود اینها بایستند و این قضیه را افشا کنند چون یک بعد دیگر هم این بود که نیروهای حکومتی 2 خردادی میخواستند از این قضیه یک شور و هیجانی ایجاد کنند که همه را خفه کنند و دوباره مردم را فریب دهند . این بایستی افشا میشد که خوب شد که این کار انجام شد و نیروهایی که این را افشا کردند، من فکر میکنم کار درستی کردند با توجه به موقعیت خودشان که عمدتا نیروهای چپ ما این کار را کردند و برخی نیروهای پان ایرانیست و کسانی که خیلی دو آتشه ضد اسلام هستند. ولی خوب مجاهدین کار دیگری که کردند کار درستی بود چون یک فرصت ایجاد شده بود و اینها نمیخواستند آن را بسوزانند یا متهم بشوند به اینکه فرصت را کمک کردند به سوزاندنش و در همین رابطه است که دیروز هم در آلمان در جمعی که داشتند، موافقت خودشان را با رفراندوم صراحتا اعلام کردند . البته من فکر میکنم مجاهدین الآن ده سال است که اعلام کرده اند که گزینه راحت تر دیگر این است که در ایران یک انتخابات عمومی تحت نظر سازمان ملل متحد بر اساس حاکمیت ملی ، انجام شود. یعنی مردم اصل ولایت فقیه را کنار بگذارند ، یک انتخابات آزاد هم تحت نظر سازمان ملل انجام گیرد و مجلس موسسان تشکیل شود تا بتوانند قانون اساسی جدید را تصویب کنند و همین قضیه را دیروز بشکل رفراندوم دوباره مطرح کردند.
این یک حالت استثنایی برای هم جامعه ایران و هم چنین گرفتن جایزه صلح نوبل از طرف خانم عبادی ایجاد میکند. این مسئله خیلی جدی است که ایران امکان اشغال شدنش از طرف آمریکا در صورتیکه این رژیم سر کار باشد، خیلی زیاد است و شاید بهترین راه حل برای جامعه ایران این باشد که ایرانیها قبل از اینکه آمریکا بخواهد به بهانه حضور این رژیم و سیاستهای تروریستی و سلاحهای هسته ایش به ایران حمله کند، این رژیم را ساقط کنند و یک رژیم دموکراتیکی بر اساس اصل حاکمیت ملی بوجود بیاورند و از این طریق دیگر هیچگونه بهانه ای برای حمله به ایران دست کسی نخواهد داد. حالا این انداختن رژیم یا از طریق قیام عمومی قهر آمیز باید انجام بگیرد یا از طریق رفراندم و...

بیست و پنجم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و دو








Tuesday, March 21, 2006

حجت زمانی سمبلی از توانایی انسان

حجت زمانی سمبلی از توانایی انسان

اعدام حجت زمانی هر چند که از سبوعیت و ماهیت سرکوبگرانه و فاشیستی رژیم نشان دارد و قبل از هر چیز یک عمل ضد انسانی ست اما نشانگر تغییر و تحولات برخی معادلات در عرصه ی سیاسی ایران نیز می باشد.
یکم: رژیم ایران و به طور مشخص وزارت اطلاعات منحوس آن برای توافقات پنهانی انجام شده با طرف حسابهای خارجی برای بمباران ارتش آزادیبخش در عراق و حمله به دفاتر و فعالان شورای ملی مقاومت در خارج کشور، بخصوص در فرانسه، کیسه ای گشاد دوخته و پیشاپیش طرحهای امنیتی معینی را برای شرایط بعد از بمباران و حمله به مقر شورا نیز آماده کرده بود تا با استفاده از عملیات ویژه ی امنیتی بتواند به زعم خود تتمه ی کار مقاومت را یکسره نماید. پس از آنکه بمباران و فشارها نتوانست نتیجه ی مورد نظر، که همانا خاتمه دادن به حضور تشکیلاتی جنبش مقاومت، هم در بال نظامی و هم بال سیاسی بود، را بر آورده کند سعی کرد با استفاده از طرحهای امنیتی از پیش تعیین شده و تاکتیک فشار سهمگین از یک طرف و تطمیع و تحمیق از طرف دیگر اعضاء ارتش آزادیبخش و فعالان مقاومت را به بریدگی کشانده و بدین وسیله عنصر رزمنده را خنثی سازد. در همین رابطه به اقدامات متعددی دست زد که برخی از آنها به قرار زیر است.
الف- فعال کردن یک بخش امنیتی به ظاهر مستقل تحت عنوان" انجمن نجات" که هدفش کارکردن روی اعضای خانواده ها و بسیج آنها برای رفتن به عراق و به بریدگی کشاندن فرزندانشان بود. در این رابطه رژیم با استفاده از اطلاعات غلط و شایعات عجیب و غریب سعی می کرد به نگرانی خانواده ها از وضعیت فرزندانشان دامن زده و خودش را به عنوان ناجی و نجات دهنده ی آنها معرفی نماید و از آنان نیز بخواهد با او برای این عمل خیر و مهرورزانه!! همراهی کنند.
ب- فعال کردن "انجمن نجات" در عراق و همزمان استفاده ی حد اکثر از نیروهای وابسته عراقی برای نامساعد و بدون چشم انداز نشان دادن ماندن در عراق با هدف به استیصال و بریدگی کشاندن اعضاء ارتش. در این رابطه میتوان از عملیات روانی از قبیل؛ راه انداختن کاروانهای خانواده ها از ایران برای رفتن به اشرف، تظاهرات در بغداد و ورودی اشرف تحت نام خانواده ها، صدور بیانیه ی شورای حکام مبنی بر اخراج و استرداد مجاهدین و کمپین وسیع شیطان سازی برای چرخاندن افکار عمومی عراقیان وعملیات ایضایی علیه مجاهدین نام برد.
پ- تلاش برای جذب و به کار گرفتن افرادی که در دوران پس از بمباران و شرایط نا متعین پس از بیانیه ی شورای حکام عراق در رابطه با اخراج و استرداد مجاهدین از عراق، به نزد نیروهای امریکایی رفته سپس در شرایطی نامساعد و بدون چشم انداز به استیصال کشیده شده بودند و استفاده های چند گانه زیر از آنها؛
1- انتقال به ایران وآنتنی کردن آنان در رسانه ها ی داخلی به منظور دامن زدن به جو بریدگی و پاسیویسم در افکار عمومی به طور عام و در بین هواداران و حامیان مجاهدین به طور خاص.
2- دامن زدن به جو بریدگی و شکستن قبح رفتن به زیر عبای ملا در بین چند صد نفری که در "تیف" زندگی می کردند.
3- استفاده از عناصر جذب شده در "تیف" برای زدن کانال به شهر اشرف به منظور به بریدگی کشاندن عناصر سر موضع مستقر در آنجا.
4- انتقال از ایران به خارج پس از تخلیه ی اطلاعاتی و استفاده های مورد نیاز در داخل و وصل کردن آنان به شبکه های موجود در خارج و آنتنی کردن آنها به قصد پخش اطلاعات غلط ، براه انداختن کمپین شیطان سازی، دامن زدن به جنگ روانی و عملیات ایذایی از قبیل تظاهرات و..... برای برگرداندن برگ حقوق بشر علیه مجاهدین مستقر در اشرف و محکم کردن چفت و بست برچسب تروریستی با همکاری رسانه ها ، برخی سرویسهای اطلاعاتی و دیگر طرف حسابهای خارجی.
خواست حداکثری رژیم از مجموعه ی این طرحهای امنیتی در وحله ی اول پاک کردن صورت مسئله سرنگونی یعنی از سر راه برداشتن کامل مقاومت میبود. با توجه به زدو بندهای وسیعی که در پشت پرده انجام شده بود و با توجه به جبهه وسیع و قدرت مندی که رژیم در این رابطه در سطح جهانی با کشاندن حداقل نه کشور به صحنه ی نبرد با مقاومت تشکیل داده بود، امیدوار بود که در یک نبرد نابرابر بتواند کار مقاومت را به دست دیگران یکسره نماید تا بعد بتواند- پس از آنکه بمبارانها در عراق و حملات به دفاتر و فعالین مقاومت در اروپا و آمریکا شیرازه و اساس مقاومت را در هم کوبید - خود در چهره ی یک ناجی ظاهر شده و بعنوان دایه ی دلسوز تر از مادر نیروها ی پراکنده باقیمانده را نیز به سمت خود کشانده و جذب یا منفعل نماید. به همین دلیل رژیم تلاش داشت که نقش خود در بند و بستهای پنهانی را کاملا مخفی نگه داشته کار نابودی مقاومت را به عوامل خا رجی خود اعم از عراقی یا غربی واگذارد.
وقتی حوادث پس از بمباران و حمله به مقر شورا نتیجه ی مطلوب را بدست نیاورد و ایستادگی و مقاومت ارتش آزادیبخش در عراق و ایرانیان خارج کشور رشته های رژیم را پنبه کرد به مرور زمان و با تثبت شدن یکی پس از دیگری مواضع مقاومت، رژیم علاوه بر استفاده از شیوه ی مهرورزی !! تحت عنوان انجمن نجات که برای شرایط بعد از حمله، از قبل سازمان دهی کرده بود، به شیوه های متداول سرکوبگرانه و همیشگی روی آورد که نشان دهنده ی این بود که از بدست آوردن خواست حداکثری نا امید شده ومجبور است به همان شیوه های عملیاتی گذشته برای بدست آوردن خواستهای حد اقلی، یعنی ضربات کوچک و تاکتیکی و ایذایی قانع باشد ، هر چند برای فرار از هزینه پردازی سعی نمود حتی همان عملیات را نیز به شکل غیر مستقیم و توسط عوامل خارجی خود انجام دهد. در همین رابطه با ربودن دو مجاهد خلق در عراق سر فصل جدیدی از عملیات تروریستی را آغاز نمود.
اگر اعدام حجت زمانی را در چنین بستری قرار دهیم. میتوان گفت که این اعدام نه تنها تیر خلاصی است به تمام معادلات و طرحهای امنیتی چند ساله ی اخیر رژیم، به خصوص طرح "انجمن نجات" و تنظیم رابطه با خانواده ها از موضع مهرورزی و دجالیت، بلکه خود گویای اعتراف به شکست، بدام افتادگی و از دست دادن تعادل رژیم نیز میباشد. رژیم آمده بود که با سوء استفاده از شرایط پس از جنگ عراق سور چرانی کند ولی یک مرتبه چشم باز کرد و دید که مثل یک گرگ وحشی در قفس اتمی و بحران عراق به دام افتاده و ناچار برای انتقام از عامل ناکامی اش به این جنایت دست زد هر چند که میدانست این اقدام به گور سپردن تمامی طرحهایی است که طی چند سال اخیر برایش آنقدر هزینه برداشته بود. بنابراین، این اعدام به عنوان یک سمبل، پایانبخش یک مرحله ی رویارویی و نشانه ی تغییر تعادل قوا و تثبت نهایی مواضع مقاومت در مقابل رژیم پس از حمله ی آمریکا به عراق می باشد.
دوم: پس از شکست پروژه ی حوزوی کردن دانشگاهها، رژیم برای به هرز دادن پتانسیل مبارزاتی نسل پس از انقلاب و به قصد جلو گیری ازپیوستگی این نسل به نسل انقلاب، با استفاده از یک پروژه ی کلان فرهنگ سازی، برای ساختن نوعی فرهنگ شبه روشنفکرانه و ضد مبارزاتی و تزریق آن به محیطهای آموزشی و دانشگاهی تلاش وافر نمود تا با ایجاد یک فضای فرهنگی منفعل و ضد مبارزاتی ، بین نسل انقلاب و فرهنگ مبارزاتی آن و نسل بعد از انقلاب چنان فاصله ی ذهنی ایجاد کند که رابطه ی این دو نسل غیر ممکن گردد و بدین وسیله سعی نمود حلقه ی اتصال تاریخی جامعه ی ایران را از هم بگسلد و نسل انقلاب را سرکوب و نسل پس از انقلاب را در هزارتوی فرهنگ شبه روشنفکرانه و ضد مبارزاتی گیج ، منفعل ، تسلیم طلب و در چارچوب نظام نگه دارد. در همین رابطه برای نسل پس از انقلاب هم تئوریسین سیاسی تولید کرد هم نظریه پرداز فلسفی ، هم زندانی سیاسی و هم رهبر اپوزیسیون و.......
حجت زمانی چه در دوران اسارت و چه پس از اعدام به همراه همرزمان دیگرش در زندانها تبدیل به حلقه اتصال و به هم پیوستگی دونسلی که رژیم اینقدر برای جدایی شان هزینه کرده بود، شد وبا مقاومت وایستادگی اش بر سر اصول مبارزاتی، مبارزات نسل پس از انقلاب را در کاکل خودش- یعنی جنبش دانشجویی- به نسل انقلاب پیوند زد و بدین وسیله تمامی معادلات و رشته های فرهنگی رژیم و خوابهای پنبه دانه ایی آن را هم روی سرش خراب کرد. با توجه به مجموعه ی شرایط مبارزاتی که میهن ما در آن قرار دارد حجت براستی یک تنه نقش بسیار مهمی را در معادلات سیاسی ایران ایفا نمود و به سمبلی از توانایی انسان تبدیل شد. یاد و راهش گرامی باد.
رضا شمس

Sunday, March 12, 2006

بن بست سیاست اتحادیه اروپا در ایران


پیاده شده گفتار هفته رضا شمس در رادیو ایرآوا، یکشنبه 8 آذر 83= 28 نوامبر 2004

رژیم بالاخره پذیرفت که غنی سازی اورانیوم را به حال تعلیق درآورد. ولی در هفته ای که گذشت اینقدر وضعیت رژیم به هم ریخته شده بود که مقامات رژیم، در پذیرفتن قطعنامه آژانس بین المللی انرژی اتمی، مبنی بر به تعلیق در آوردن غنی سازی اورانیوم و به طور مشخص مسئله 20 سانترفیوژ، مدام حرف یکدیگر را نقض می کردند و تا امروز جواب مشخصی از این رژیم ندیدیم. در این رابطه توضیح دهید که چرا رژیم اینقدر سردرگم شده بود.- قطعا وقایع همیشه به هم وابسته هستند. برای درک وقایع هفته گذشته و حوادثی که در حال انجام بود و هست، به نظر من باید کمی به عقب رفت و به نقش نیروهایی که در این دعواهای سیاسی و دیپلوماتیک، چنگ در چنگ هستند و نقش ایفا می کنند را بویژه رابطه بین رژیم ایران و اتحادیه اروپا، را بررسی کرد. چون نقش محوری حوادثی که هفته پیش اتفاق افتاد بیشتر حول و حوش چارچوب رابطه رژیم و اتحادیه اروپا بود
قبل از هر چیز باید گفت،با وجود اینکه الآن رژیم پذیرفته است که تعلیق غنی سازی اورانیوم را بپذیرد و گویا اتحادیه اروپا هم امتیازاتی به رژیم داده اند و متقابلا امتیاز هم گرفته اند ولی این به هیچ وجه به این معنی نیست که مسئله اتمی رژیم یا کلا مسائل ایران از روی میز صحنه های بین المللی کنار رفته باشد. چه مسئله سرنگونی رژیم و چه مسئله اتمی رژیم. کلا مباحث ایران الآن، کاملا یک بعد جهانی پیدا کرده و اتفاقا اگر به ماهیت رابطه اتحادیه اروپا و رژیم، کمی دقت کنیم، من فکر می کنم متوجه خواهیم شد که چرا روابط ایران، ماهیت جهانی پیدا کرده است.
اگر بخواهم تاریخچه ای کوتاه از روابط رژیم ایران و اتحادیه اروپا بدهم ،باید گفت: اتحادیه اروپا به طور مشخص تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، برای رژیم ایران و رابطه اش با جهان غرب، نقش محلل را بازی می کرد. از آنجایی که رژیم نمی توانست با آمریکا رابطه نرمال برقرار کند، اتحادیه اروپا با توجه به شرایط خاصی که داشت، ارتباطات گسترده ای با رژیم برقرار کرده بود و به این طریق سعی می کرد رژیم را در آن دعوای جنگ سرد بین شرق و غرب در کمپ غرب نگاه دارد و آمریکا هم از این مسئله زیاد نگران نبود هرچند که حرکات رژیم را به شدت تحت نظر داشت. وقتی که جنگ سرد در اواخر دهه هشتاد تمام شد، من فکر می کنم ماهیت روابط رژیم ایران با اتحادیه اروپا هم دچار یکسری تغییرات بنیادی شد به دلیل اینکه بلافاصله پس از اینکه جنگ سرد تمام شد و شوروی از هم پاشید، نطفه های قطب بندیهای جدید قدرت در جهان، آغاز به شکل گرفتن کرد. اتحادیه اروپا که یک وحدتی بود از کشورهای اروپایی غربی، سعی کرد که با ایفای نقش هر چه بیشتر در اروپا در وحله اول، آن کشورهای بازمانده از بلوک شرق را ببلعد و جز سیستم اتحادیه اروپا کند و این روند تا به امروز هم ادامه داشته است بطوریکه اتحادیه اروپا به یک قطب قدرتمند اقتصادی تبدیل شده است. به میزانی که روند قدرتمند شدن اتحادیه اروپا، پیش رفته، فرسایشها و تضاد منافعشان با آمریکا هم به عنوان قطب جدید جهانی بیشتر نمایان شده است.
تا آنجایی که مربوط به رژیم ایران می شود از آنجایی که حتی در زمان جنگ سرد هم اروپا رابطه خوبی با رژیم ایران داشت، پس از فروپاشی بلوک شرق، این رابطه وارد یک لایه عمیقتر و میان مدت شد. یعنی اتحادیه اروپا به سیاستگذاری روابطش با رژیم ایران اقدام کرد و همان سیاست مشهور گفتگوی انتقادی به قصد استحاله ی رژیم که چیزی جز توجیه روابط اقتصادی با رژیم، برخلاف افکار عمومی کشورهای اروپایی، نبود، بیرون آمد. ولی از آنجا که این رژیم یک رژیم ماهیتا سرکوبگر می باشد و جامعه ایران هم آن را نپذیرفته و به همین دلیل هم در جامعه ایران تثتبت نشده است، و همواره متزلزل است، با توجه به منافع کلانی که اتحادیه اروپا در ایران پیدا کرد، خود به خود آن را وادار کرد که هر چه بیشتر خودش را درگیر مسائل و قطب بندیهای سیاسی دردرون جامعه ی ایران بکند- بالطبع غیر از این هم نمی توانست باشد- و به آنجایی رسید که همین روابط مشهور و ننگینی که امروز می بینیم از آن بیرون آمده. و این اتحادیه عملا در کنار رژیم و روبروی مردم ایران ایستاده است.
اتحادیه اروپا از یک طرف الآن منافع کلانی در ایران دارد که نمی خواهد تا آنجا که می تواند آن را از دست بدهد و از طرفی حتی با بازی خاتمی و بازیهای بیشماری که بخصوص برای محدود کردن و فشار آوردن به تهدیدهایی که امنیت رژیم را تهدید می کند با همکاری بخشها یی از رژیم براه انداخته،هیچ موفقیتی نداشته و عملا به بن بست رسیده و این رژیم نه تنها باز نشده و به سمت استحا له پیش نرفته ، بلکه هر چه بیشتر بسته و منقبض شده. همه اینها باعث شده که هر چه بیشتر و بیشتر، اتحادیه اروپا وارد مسائل درونی جامعه ایران بشود. ولی مجموعه تمام این روابط به نظر من، از آنجا که رژیم ایران در یک بن بست مرگباری به لحاظ استراتژیک و دوام و بقای خودش دست و پا می زند، این ماهیت رژیم ایران و اینکه اتحادیه اروپا اینقدر خودش را در مسائل ایران درگیر کرده و خودش را کنار رژیم قرار داده، خود به خود باعث شده که بن بستی که رژیم در آن گرفتار است، به سیاست خارجی اتحادیه اروپا در رابطه با ایران هم تحمیل شود. من معتقدم که اتحادیه اروپا بخصوص در رابطه با ایران - خاورمیانه را به کنار می گذارم- استراتژیکمان بازنده است. چرا که رژیم ایران استراتژیکمان بازنده می باشد. یعنی یک رژیم بغایت سرکوبگر، بغایت منقبض و دیکتاتور که اساسا متعلق به این دوره و عصر حاضر نیست ،همواره به لحاظ داخلی از جانب مردم ایران و بخش متشکل و سازمان یافته آن که در گروههای مختلف سیاسی متشکل شده اند، در تهدید و مورد هجوم بوده و خواهد بود. و از لحاظ خارجی هم همواره با قوانین جهانی و بشر متمدن امروز در کشا کش و درگیری بوده و خواهد بود.

این یک رابطه کلی و جنرالی(كلي) بود درباره رابطه اتحادیه اروپا با رژیم. در رابطه با مسئله اتمی رژیم که الآن روی میز می باشد، اتحادیه اروپا از یک طرف همانطور که خودشان نیز بیان کرده اند، نمی تواند، رژیم ایران مسلح به بمب اتمی را ببیند، از یک طرف قادر نیست که روابطش را با رژیم ایران بدلیل منافع بسیار کلانی که در ایران دارد، قطع کند. این یک تناقض می باشد. چرا؟ چون رژیم ایران نشان داده است که اساسا پروژه اتمی رژیم برای تامین امنیت رژیم می باشد. اگر به رفتار رژیم ایران از زمانی که پروژه های مخفی رژیم توسط شورای ملی مقاومت افشا شد، نگاه کنیم و نقش اروپا را هم در نظر بگیریم، متوجه می شویم که رژیم، هیچوقت داوطلبانه نیامده و اطلاعاتی به سازمان انرژی اتمی بدهد. یعنی جایی افشا شده و بعد آنها مجبور شده اند در آن را باز کنند به روی بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی. از طرفی اتحادیه اروپا می خواهد با دخالت کردن در این موضوع که الآن عمیقا بعد جهانی به خود گرفته است و خود به خود در وحله اول، مسئله آمریکاست، بخصوص بعد از جریان یازده سپتامبر و حضور آمریکا در خاورمیانه و طرح خاورمیانه بزرگ که توسط آمریکا برای کشورهای عربی و مسلمان تدوین شده است، نقش محلل خود در روابط رژیم و غرب را همچنان بازی کند. ما می بینیم که این تناقضات ساختاری که در روابط رژیم ایران و اتحادیه اروپا وجود دارد،دارد به روشنی بالا می آید. مجموعه این تناقضات است که آنها را به اینجا می رساند که شمشیر را از رو ببندند و به آینجا رسیده اند که برای تداوم سیاست پیشینشان مجبور به پرداخت بها ،چه در روابط بلند مدتشان با مردم ایران و چه آمریکا هستند. یعنی خود اینکه اتحادیه اروپا یک گروه سیاسی ایرانی مثل مجاهدین را بعنوان اینکه چون رژیم دیکتاتور ایران شرط گذاشته که باید در لیست تروریستی بماند، روی میز مذاکره قبول می کند، این در روابط بین المللی، یعنی بها پرداختن. به نظر من، قبل از هر چیزی اینها دارند از پرنسیپهای انسانی و دموکراتیکی که ظاهرا مدافع آنند، بها می پردازند ولی در بلند مدت این تبدیل خواهد شد به بها پردازی منافع اقتصادی و سیاسی و استراتژیک. چگونه؟ دقیقا به دلیل ماهیت رژیم ایران و ماهیت روابط اتحادیه اروپا با رژیم ایران.
داشتیم بر سر این موضوع صحبت می کردیم که رژیم ایران، بهیچوجه تا بحال، هیچگونه اطلاعاتی که داوطلبانه باشد و نشان دهنده این بوده باشد که قصد رژیم، حل ( بقول خودشان) پروژه اتمی شان واثبات صلح آمیزبودن این پروژه باشد، نشان نداده است و همواره با جنگ و گریز، با فریبکاری و دروغ سعی کرده این پروژه را در ببرد. نقش اتحادیه اروپا در این مورد چه بوده است؟
نقش اتحادیه اروپا این بوده است که بیاید و این رژیم را برای حفظ منافع خودش، تا آنجایی که می تواند حمایت کند و نگذارد که مسائل رژیم به رویارویی آشکار با آمریکا و همچنین شورای امنیت ملل متحد، کشیده شود. چون در این صورت، مسئله تحریم اقتصادی پیش می آید و آن اولین جایی است که ضربه اش را اروپاییها احساس خواهند کرد . به این دلیل که طرف حساب عمده رژیم ایران در کشورهای غربی، اتحادیه اروپاست.
ولی از آن سوی دیگر، رِژیمی است که نشان داده، با شامورتی بازی، حقه بازی، کلک و نیرنگ که خاص ماهیت مافیایی اش می باشد ، در هیچ موضوعی، چه تنظیم رابطه اش با جهان خارج از خود و چه تنظیم رابطه با مردم ایران، از نرمهای متعارف بین المللی استفاده نمی کند. حتی وقتی که از این نرمها هم استفاده می کند، به این معناست که با نوعی فریب و نیرنگ تنها نمایشی را ترتیب می دهد. در نتیجه اینها در موقعیتی نیستند که با دادن هر امتیازی به این رژیم، بتوانند ماهیت بغایت مافیایی این رژیم را تغییر دهند و آن را امروزی کنند که بتواند با جهان امروز، بعنوان یک حکومت متعارف، رابطه برقرار کند. و آنطوری که پیداست این مسئله برعکس شده. یعنی ماهیت مافیایی رژیم ایران که مبتنی بر رشوه دادن و گرفتن و فاسد سازی عناصر سیاسی، چه در داخل جامعه ایران و چه در خارج است، روی اروپاییها اثر گذاشته. رژیم ایران، با رشوه های کلانی که به اینها داده یک قشر از هواخواهان خاصی را بخصوص در اتحادیه اروپا پیدا کرده است که اینقدر این رشوه ها به آنها چسبیده که حاضرند تا آنجا که می توانند، پشت این رژیم بایستند. البته هدف رژیم هم همین است تا پشتوانه بین المللی داشته باشد و آن را حفظ کند.

به بیانی دیگر، هدف رژیم این است که بعد از اینکه سرکوب مطلقی که به جامعه اعمال کرده، بعد از اینکه پروژه های رنگ و وارنگ فریب و حقه بازی و خاتمی و مدره رفسنجانی و... هیچ کارایی نداشته است، سرکوب ایرانیان آزادیخواه و جنبش مقاومت را جهانی کند. . دلیل دیگر بن بستی که قبلا گفتم اتحادیه اروپا با آن مواجه شده ، این است که سرکوبی که قرار است در اروپا یا آمریکا اعمال شود، این سرکوب بیش از همان چیزی که تا بحال بالفرض روی شورای ملی مقاومت بوده، بیشتر از این نمی تواند باشد. اگر تا بحال مجموعه سرکوبهای رژیم و جهانی کردن سرکوب ، نتوانسته تهدیدات امنیتی رژیم را از طرف جامعه ایران، از روی این رژیم بردارد، قطعا هرگونه تلاش دیگری هم، بر نخواهد داشت. و این دقیقا نشان دهنده بن بست رژیم است. مجاهدین را در لیست تروریستی می گذارند، به قصد کم شدن فشار بر رژیم، و این خواست رژیم است که این سازمان محدود شود تا فشار برروی او کم شود. ولی در عمل چه اتفاقی می افتد؟ در عمل، آنجایی که باید فشار از روی رژیم، کم شود، بیشتر می شود. بدلیل اینکه اولا، اینکه شما نام یک گروه را بر روی میز جهانی بگذارید، به آن وجهه جهانی داده اید. پیام آن به جامعه درون و برون ایران و به مخالفان رژیم این است که اگر می خواهید استقامت کنید، در کنار این نیرو باید بایستید. چون این نیرویی است که جدی است. از طرفی جامعه ایران که اینقدر از استعمار و ارتجاع، ضربه خورده است، بخش بسیار اعظمش، بسیار آگاه و فداکار، در این صحنه ایستاده است. تمامی مجموعه این فشارها، باعث می شود که بر خلاف ضربات مقطعی ، نه تنها پایه های حمایتی که مجاهدین و شورا در داخل ایران دارند، تضعیف نشده، بلکه قدرتمندتر شده است و باور کنید بیش از این هم خواهد شد. می بینیم که از حدود دو سال پیش که مجاهدین در عراق بمباران شدند و اتفاقاتی از قبیل حمله به مقر شورا در پاریس و.... که افتاد، محبوبیت مجاهدین، حقانیت و مشروعیتی که این جنبش مقاومت دارد، بیشتر شده است و نیروههای زیادی را در ایران آزاد کرده . انعکاس قطعی این در داخل ایران، حمایت بیشتر و امکانات بیشتر می باشد. یک تناقض دیگر که هم بن بست رژیم را نشان می دهد و هم اتحادیه اروپا. یعنی شما می خواهید نیرویی را تضعیف کنید و فشاری از روی رژیم بردارید، ولی قدرتمندترش می کنید. همچنین است مسئله اتمی رژیم. از وقتی که مسئله اتمی رژیم توسط شورای ملی مقاومت، افشا شده، اتحادیه اروپا سعی کرده است که این مسئله نه به سازمان ملل برسد و نه باعث درگیری بیشتر بین آمریکا و رژیم ایران شود و تلاش نموده به عنوان محلل، همان نقش گذشته خودش را ایفا کند. چون منافعش اینگونه اقتضا می کند. ولی به دلیل اینکه رژیم، رژیمی مافیایی است و کاری جز پنهان کاری ندارد و دست از پروژه اتمی اش هم برنمی دارد، نقش محلل رژیم بودن ، نه تنها به اتحادیه ی اروپا قدرت چانه زنی در معادلات بین المللی را نمی دهد بلکه هر چه بیشتر اعتبار و نقش آن را درمعادلات جهانی به لحاظ سیاسی و دیپلماتیک تضعیف می کند، تضعیف شدن مو قعیت اروپا ،میزان اثر گذاری آن بر سیاست خارجی آمریکا را کمتر و احتمال رویا رویی رژیم و امریکا را بیشتر می کند، چیزی که جلوگیری ازآن یکی از اهداف اتحادیه اروپاست .
اگر اتحادیه اروپا در گذشته اعتباری داشت و مثلا سیاستگذاری اتحادیه اروپا در رابطه با رژیم ایران ، می توانست در وزارت خارجه آمریکا، به نفع خاتمی تبدیل به ماده شود، الآن با توجه به مجموعه این شرایط، اتفاقا ضعیفتر می شود. هرچه بیشتر اینها سعی می کنند بیشتر به رژیم - بخصوص در رابطه با مسئله اتمی، بلحاظ سیاسی و دیپلوماتیک- پر و بال دهند، هرچه بیشتر وزن و اعتبار خودشان در این رابطه کمتر می شود و از نقششان کاسته می شود.
مجموعه این کش و قوسها، اینها را به اینجایی رساند که در دفعه قبل، شورای حکام انرژی اتمی، قطعنامه ای را صادر کرد که رژیم ایران بایستی دست از غنی سازی اورانیوم بردارد، بطور خیلی مشخص. پس اززیر و بالا زدنهای زیاد و دلالیهای اتحادیه اروپا، مسافرت سه وزیر کشورهای عضو اتحادیه اروپا به تهران- قبل از هر چیز برای اینکه رژیم قرارداد منع تولید سلا حهای اتمی را امضا کند- مسئله به اینجا رسید، اما رژیم این کار را نکرد. طبق قوانین و آیین نامه های داخلی شورای حکام در جلسه ای که الآن در حال برگزاری است، رژیم بایستی به شورای امنیت برود چون به قطعنامه گذشته عمل نکرده است. اتحادیه اروپا اینجا باز هم همان نقش محلل بودن خودش را سعی کرد ایفا کند. یعنی با دستپاچگی و فشاری کم بر روی رژیم و امتیاز دادن و گرفتن، با همان قرارداد ننگین مافیایی ده ماده ای، رژیم را به این نقطه رساندند که بیا امضا کن و از 23 نوامبر یعنی دو روز پیش از اینکه قرار بود جلسه شورای حکام برگزار شود، غنی سازی را قطع کن. این قرارداد ده ماده ای هم مدتی بالا و پایین رفت، قبل از اینکه تصویب شود و به نتیجه برسد، افشا شد که آبروی اتحادیه اروپا را برد، بعد روز 7 نوامبر این قرارداد امضا شد. وقتی امضا شد، سران کشورهای اتحادیه اروپا که بانی این شق القمر شده بودند، در حال سر کشیدن باده پیروزی بودند و شامپاینهای فرانسوی سر کشیده می شد. ولی هنوز اولین جرعه ها از گلویشان پایین نرفته، اپوزیسیون شورای ملی مقاومت دوباره در پاریس و وین، سایتهای جدید رژیم را افشا نمود و شامپایانهای خوش طعم فرانسوی یکباره به عرق سگی تبدیل شد ، که در آینده احتمالا آنها را دچار سگ مستی خواهد کرد و بهای سگ مستی هم باید بپردازند . با توجه به اعتباری که از گزارشات قبلی این مقاومت وجود داشت، فضای تبلیغی و رسانه ای که قرار بود پیروزی اتحادیه اروپا را به درون افکار عمومی بیاورد و جا بیاندازد توسط این افشا گریها پر شد- در غرب رسالت رسانه های وابسته به جنا حهای مختلف سیاسی به این صورت است که یک مسئله سیاسی، مخصوصا اگر مورد اختلاف جهان باشد، وقتی سیساستمداران کشوری در آن نقش بازی می کنند، کار رسانه های گروهی و جناحهایی که طرفدار آنها هستند این است که بیایند و آن را از طریق کارشناسان و مقاله نویسان و سردبیران روزنامه ها و... به افکار عمومی بخورانند ، پشتوانه آن را پر و پیمانه کنند و برای افکار عمومی قابل توجیه نما یند- داشتند شامپاینها را سر می کشیدند و رسانه ها هم با بوق و کرنا از این پیروزی بزرگ! و بسته شدن قرارداد هوار می کشیدند، پس از سه روز، شامپاین در گلوی اینها گیر کرد و فضای رسانه ای جهان هم کلا عوض شد. چیزی که قرار بود این پیروزی را به خورد افکار عمومی جهان بدهد، نه تنها از بین رفت بلکه یک فضای کاملا جدیدی در سطح بین المللی ساخته شد و فضا این بود که رژیم ایران فریبکاری می کند. دیروز قراردادش را بسته که نمی کند. بلافاصله تمام فضای میدیای جهان این بود که دارد می کند. آمریکا هم بر همین اساس، فضای رسانه ای اش عوض شد. تظاهرات واشنگتن که برگزار شد، کل فضای رسانه ای را در آمریکا اشغال کرد بطوریکه این قرارداد، به گوشه ای پرتاب شد. مجموعه این فضا باعث شد، قطعنامه ای که قرار بود به سازمان انرژی اتمی بدهند، یک کم لحنش تند بود. از این لحن تند، رژیم شوکه شد و گفت که ما دیروز دستهایمان را بالا کردیم و قرارداد بستیم، ما فکر می کردیم حقه بازیمان گرفته و....... واز همان جا جر زدنشان شروع شد.
رژیم برای این قرارداد ننگین کیسه ای گشاد دوخته بود. یک خواست حداکثری داشت - بقول خودشان بعضیهایشان می گویند جام زهر نوشیدیم و از ترس مرگ دست به خودکشی زده ایم و می بینیم که جناحهای درونی رژیم چگونه به هم ریخته شده است- و آن این بودکه اساسا پرونده اتمی رژیم را از این شورا خارج کند. یعنی ما که پذیرفتیم، اتحادیه اروپا هم قراردادی که با ما بسته است را مبنا قرار داده بجای قطعنامه قبلی که صادر شده بود و بجای اینکه به آن عمل شود، اتحادیه اروپا، یک میز دیگر چیده است و می گوید که ما بر اساس این میز به پیش می رویم. خواست حداقلی شان این بود که رژیم همان خواستهایی که اتحادیه اروپا در آن قرارداد ده ماده ای ننگین پذیرفته، بتواند از سازمان انرژی اتمی، هم بخواهد. یکی از آنها این است که رژیم می تواند تحقیقات صلح آمیز هسته ای انجام دهد.و این کشورها باید به رژیم کمک کنند تا فناوری هسته ای داشته باشد. ولی مجموعه این شرایط، اتحادیه اروپا را به آنجا رساند که باز هم در همین قطعنامه که نوشته و حتی سه بار هم ادیت شده، هیچکدام از این خواستهای رژیم، نه حداکثری و نه حداقلی، جامه عمل پوشانده نشده و تازه همه این فرضیات این است که آمریکا که طرف حساب اصلی می باشد، این قطعنامه را بپذیرد که تا به حال هم نپذیرفته و خیلی با حالت احتیاط آمیز به قرارداد رژیم و اتحادیه اروپا هم برخورد کرده. در نتیجه رژیم که به هیچکدام از اهدافش نرسید، اتحادیه اروپا هم که با یک فضای جدید و نا خاسته مواجه شد . بعد بناگهان رژیم بامبولک 20 دستگاه سانترفیوژ را درآورد که بله ما می خواهیم بیست سانترفیوژ را برای تحقیقات صلح آمیز نگاه داریم. از طرف دیگر رژیم قبل از اینکه آن موعد مقرر 23 نوامبر برسد، از هفتم نوامبر که این قرارداد را امضا کرده بود، به شکل جنون آمیزی تا 23 نوامبر، به تولید گاز هگزافلوراید در اصفهان پرداخت. این گاز خوراک دستگاههای سانترفیوژ می باشد و اینها همه از مراحل مختلف غنی سازی اورانیوم هستند. اینها نشان دهنده نیت رژیم هستند، منتها رژیم در یک بن بست مطلق گیر کرده، هم چنان که سیاستهای داخلی اش در بن بست مطلق گیر کرده اند. به طبع آن به نظرمن،از مجموعه این شرایط ما می بینیم، سیاستهای اتحادیه اروپا هم به یک بن بست رسیده و از اعتبار و وزن جهانی آن در این مورد خاص هرچه بیشترکاسته شده که خود بخود از نقش محلل بودن و مدد رسانی آن به رژیم می کاهد. وزن و اعتبار رژیم ایران برای مردم ایران که خیلی وقت است افشا شده و حال اتحادیه ی اروپا سعی می کند با ریا کاری و حقه بازی از یک طرف با یک رژیم سرکوبگربنشیندو حقوق بشر را نادیده بگیرد. از یک طرف پارلمانشان، نقض حقوق بشر را محکوم می کند و از این بازیهایی دیگر که فکر نمی کنم بتوا ند مردم ایران را بفریبد.
ما در تاریخ ایران هیچوقت اینقدر انسان آگاه و فدا کار که حاضر باشند برای آزادی مملکتشان تا حتی مرگ مقاومت کنند، نداشته ایم. و این نیرویی که در جامعه ایران وجود دارد و نیرویی است که از دل این جامعه بیرون آمده، یک سر معادله تغییر و تحولات جامعه ایران می باشد. رژیم با جهانی کردن سرکوب، با حمایت اتحادیه اروپا، با وزارت خارجه آمریکا، این مسئله را نمی تواند از بین ببرد که در آینده ایران، یک چیز جبری است و آن این است که شرایط جامعه ایران بدین شکل نمی تواند دوام داشته باشد. لاجرم مسائل جامعه ایران، به نقطه تعیین تکلیف رسیده است. کسانی که در این تعیین تکلیف، نقش خواهند داشت، باید بپذیرند که یکی از پارامترهای پایه ای و اساسی تغییر در جامعه ی ایران، اپوزیسیون درون جامعه است که هم در اشل بین المللی و هم در اشل داخلی، دارای امکانات و تواناییهایی است که می تواند راه حلهای دیگر را بسوزاند. تازه این توانایی وقدرت، در شرایط سرکوب مطلق داخلی و فشارها و انواع و اقسام زد و بندهای بیرونی که ما می بینیم وجود دارد. در نظر بگیرید که در ایران، نیمچه شرایطی ایجاد شود که چنین نیروهایی بتوانند، حضور علنی داشته باشند، بعد ببینید معادله قدرت در ایران چقدر خواهد چرخید. اکنون به تجربه ثابت شده است که این معادله جامعه ایران است، دیگر سالهای گذشته نیست که کسی بتواند در لحظه ای که یک رژیم محتضر، دارد می افتد، راه حل خودش را به جامعه ایران، غالب کند. یکمرتبه خمینی از کره ماه پیدایش شود، بناگهان چهار چاقوکش با شعبان بی مخ بریزند و حکومت ملی دکتر مصدق را از بین ببرند، یکمرتبه یک بچه روستایی قلدری به نام رضا خان پیدا کنند بیاید انقلاب مشروطه را سر ببرد. دیگر جامعه ایران به حدی از بیداری و توانایی بلحاظ سیاسی رسیده است که کسی نمی تواند این راه حلها را در جامعه ایران، تکرار کند. به نظر من مجموعه تجربیات اخیر، مخصوصا دو سال گذشته، و همه ی تغییر و تحولاتی که در سطح جهانی وجود داشته، در سطح داخلی وجود داشته، دارد این را به عینه داد می زند که راه حل و حل معادله سیاسی ایران جدا از برسمیت شناختن و پذیرش اراده مردم ایران، یک خواب و خیال، بیش نیست و کسانی که این را نپذیرند، نه تنها شرایط جامعه ایران را نمی توانند تغییر دهند بلکه این خودشان هستند که چه بلحاظ اعتبار بین المللی و چه بلحاظ منافع استراتژیک در جامعه ایران، بازنده خواهند بود. آینده نشان خواهد داد که اتحادیه اروپا از مجموعه سیاستهای شکست خورده اش چه سودی خواهد برد؟

radioirava@yahoo.com
برنامه های زنده رادیو ایرآوا هر جمعه شب از ساعت 18:00 تا 19:30 بوقت شرق آمریکا از سایت اینترنتی: http://chuo.fm/realaudio_en.html قابل شنیدن است.

Free Website Counter
Counter